\n
بیانیه‌ای علیه تمدنِ مؤدب از نگاه دروبین بچه 6 ساله در فیلم Idiots فون تریه
مجله آستیمAasteem Journal

بیانیه‌ای علیه تمدن مؤدب از نگاه دروبین بچه 6 ساله در فیلم Idiots فون تریهبیانیه‌ای علیه تمدن مؤدب از نگاه دروبین بچه 6 ساله در فیلم Idiots فون تریه

۸ آبان ۱۴۰۵آبان 8, 1405 نویسنده:By javad kavandi 26 دقیقه مطالعه26 min read

فیلم Idiots فون تریه یا فیلم ابلهان

احمق به کسی میگویند که نمیداند و تن به کارهایی میدهد که نباید. اما ابله کسی است که حتی ممکن است بداند؛ اما باور دارد که کارش درست است و هرگز اشتباه نمیکند. از این نظر، ابله آدم بسیار خطرناکی است و آنقدر به کارش ادامه میدهد که افراد عاقل و دانا را نیز به شک می اندازد که نکند او درست بگوید؟ نکند او دارد برای من نقشه میکشد؟ بنابراین او آدم بسیار ترسناک تر از آدم احمق است.

احمق نوزاد است و ابله، کاملا به بلوغ رسیده است. از طرفی، ابله محافظه کار است و احمق از این جنبه، هیچگونه محافظه کاری ندارد؛ تا جایی که اگر یکی به او تذکر دهد، آنجاست که او متوجه اشتباهش میشود. اما آدم ابله هرگز تذکر دیگری را از منظر تغییر موضع خود نمیبیند؛ زیرا باور دارد که کارش کاملا اصولی و درست است و او یعنی دیگری در عالم هپروت سیر میکند. پس نظر دیگران را به تخم خودش میگیرد و هرگز اجازه نمیدهد کسی حرف خودش را به کرسی بنشاند. تا جایی که از آدم مخالف خود هراسی ندارد و اجازه میدهد حرف بزند. اما کارش همواره با تخریب همراه است. بدن او شبیه کسی است که باور دارد از سرطان عبور کرده است؛ در مقابل وقتی کسی روبروی او قرار میگیرد و از سرطان حرف میزند، درحالی که سرطان را تجربه نکرده است، موجبات خنده فرد ابله را فراهم می آورد.

اتاق نوشتن

تخریب بدنی و زبانی ابله اینگونه است که من دارم این موضوعی را که تو میگویی زیست میکنم. حتی رفتار فرد ابله به گونه ای نیست که فقط به دنبال مرور جملات خود در حین صحبت دیگری باشد تا به محض فرصت مناسب، آن را بازگو کند. درنتیجه او در حین صحبت، اصلا به حرفهایی فکر نمیکند که قرار است به دیگری بگوید. بدن او به دنبال سوژه های مختلف است. چشم طرف مقابل را نگاه نمیکند. اگر هم نگاه کند، مثل یک فرد عینکی است که سعی میکند سرش را پایین نگهدارد و از بیرون عینک یکی را نگاه کند. پرش در گفتگو با او، یک امر طبیعی برای اوست؛ برای فرار از تثبیت منطق دیگری. پس فرد ابله، بسیار خطرناک است و کسی نمیتواند او را به عنوان یک فرد قابل اتکا در جایگاه یک گفتگو ببیند. به طوری که فرد ابله میتواند یک خانواده یا یک جامعه را بگای سگ بدهد. طوری که کک او نگزد و تغییری در احساسات او رخ ندهد. همه میمیرند اما او همچنان دارد در 90 سالگی به پیشرفت و ریسک در زندگی خود فکر میکند. مهم ترین باگ او نبود طرف گفتگوست. اگر کسی نباشد، او به مرگ ناگهانی دچار میشود. پس نادیده گرفته شدن و عدم صحبت با او، ممکن است او را به کارهای کاملا خودزنی وار سوق دهد. زیرا نمیتواند بپذیرد که در مرکز توجه نیست. نبود او در مرکز توجه، جهان او را به نابودی میکشاند.

بیشتر بخوانید: فیلمسازان سینمای تجربی دانمارک (از 1960 تا به امروز)

مثالهای زیادی از آدمهای مطرح جامعه امروزی وجود دارد اما ترجیح میدهم متن پیش رو را از نام این افراد دور کنم و به موضوع مهم فیلم ابله های فون تریه بپردازم. خیلی از کسانی که فیلم را دیده اند، احتمالا با ترجمه فارسی این فیلم به نام احمق ها مواجه شده اند؛ اما من تصور نمیکنم فون تریه منظورش احمق ها بوده است. اگر فیلم را دیده باشید، آن مقایسه میان آدم احمق و ابله را حس خواهید کرد. بنابراین هدفم از آن مقایسه این بود که بگویم منظور فون تریه ابله هاست نه احمق ها. البته احمق هایی که در یک پروسه زمانی تصمیم گرفته اند تا به ابله ها تغییر شکل بدهند.

با توجه به تعریف اولیه از ابله و احمق، میتوان پی برد که غایت یک فرد احمق، رسیدن به جایگاه ابله است. ابله بودن برای یک فرد احمق، مانند رسیدن یک نماینده مجلس به جایگاه ریاست جمهوری در یک سرزمین است. به این دلیل که مجلس برای او، نتیجه حماقتی است که به او تحمیل شده است. زیرا او در میان این همه نماینده، احساس میکند حرفش را کسی نمیفهمد یا درک نمیکند. درنتیجه با رسیدن به جایگاه بالاتر مانند ریاست جمهوری، او قابلیت رسیدن به جایگاه ابلهانه خود را می یابد. به طوری که حالا چشم همه به دهان او دوخته شده که چه چیزی میگوید. او حالا دیگر میداند چه چیز درست است و چه چیز نادرست؛ برای او درستی و نادرستی یک مفهوم مطلق است نه قابل تغییر. بنابراین اصرار بر ایده خود، از فقدانهایی ناشی میشود که او تا به حال آنها را نادیده گرفته است.

بگذریم، اینها فقط تعاریف احمقانه ایست که من دارم از جایگاه های موجود برای روشن شدن معنای ابله نشان میدهم. وگرنه، ابله های فون تریه، حرفهای بسیار مهمی دارد به ما میزند. هم از نظر کانسپت و هم فرم. مهم است که ما توجه کنیم چرا این فیلم در اوج موج دگما 95 ساخته شده است. بدون طراحی صحنه، نور و آکسسوار خاص. حتی فون تریه هم اصراری ندارد که مخاطب، سایه و حتی تصویر بوم در حال ضبط صدای بازیگران را ببیند. اینها در راستای همان تعریف اولیه از واژه ابله است. حتی فون تریه، عوامل و بازیگران هم دارند ابله بودن را در حین فیلمبرداری تمرین میکنند تا بهتر بتوانند کانسپت جنون آمیز خودشان را به مخاطب نشان دهند. دستاورد و هدف اولیه همین است.

فون تریه به دنبال حرف گنده نیست

با مشاهده جهان فیلم Idiots، هرگز تصور نمیکنید که فون تریه دارد یک حرف خیلی گنده را میزند. او اصلا چنین قصدی ندارد؛ هرچند چنین حرفی زده میشود. او فقط دارد ما را با در ابله بودن شریک میکند تا برای لحظه ای بتوانیم این موقعیت را تجربه کنیم. به گونه ای که زیستن را از زاویه ابله بودن ببینیم. این موقعیت کاملا استثنایی است و هیچ فیلمسازی به گرد پای فون تریه نمیرسد. زیرا او از زاویه دید یک فرد دچار اضطراب، تروماهای ذهنی و جسمی، پارانویا و هر چیزی که فکر کنید فرد را دچار عدم زیستن در اجتماع کاملا نرمالایز شده، فیلم را نمیسازد. البته ممکن است آن فرد دچار همه این موارد باشد اما هنوز درکی از چنین مشکلاتی ندارد. دقیقا مثل یک کودک که پر از تروماست اما حتی نمیداند تروما چگونه تلفظ میشود.

فون تریه در همه آثار خود اینگونه عمل میکند و هرگز ادعای این را ندارد که جهانش، جهان کاملی است اما من فکر میکنم او دارد از یک موقعیت کاملا جدید در عصر ما پرده برمیدارد. زیرا زاویه دید او، کاملا متفاوت است و او تمایلی به، به تصویر کشیدن این تفاوتها ندارد. به این دلیل که تمایل دارد او، عوامل، بازیگران و مخاطب، درگیر چنین تجربه ای شوند. حتی فرم فیلمبرداری او که کاملا آماتوری است و انگار یک نفر دارد با دوربین هندیکم، یک فیلم خانوادگی از خاطرات روزمره میگیرد. این هم عامدانه است. تجربه این موقعیت، برای مخاطبان آشناست. اولین تصور مخاطب این است که چقدر طبیعی، چقدر باورپذیر، چقدر میتوانم این موقعیت را حس و درک کنم. اصلا مهم نیست موضوع چیست، فرم آشناست. درنتیجه ذیل چنین فرم آشنایی، کنجکاویم که دارد چه اتفاقی درون تصویر می افتد. زیرا کسی که طراح این تصاویر است، اصلا دروغی ندارد. هدف چنین فرمی که موج دگما 95 به دنبال آن بود، حاکمیت بازیگر در چنین روایت های تکه پاره شده از انسان است. حتی در دوربین های خانوادگی هم این چنین است. فرم عجیب و غریب نیست؛ زیرا قرار است بازیگران یا افراد خانواده توی تصویر را همانطور که هستند به تصویر بکشند تا دهه های بعد بتوانند با دیدن آن، حسرت آن موقعیت را بچشند. حتی نتوانند آن را به طور کامل ببینند. دست آخر، آن را دور بی اندازد به امید اینکه کل آن خاطرات از ذهن آنها دور شود.

تصور کنید یک مرد جوان 20 و چند ساله در دهه 70 شمسی زندگی میکند. همسرش در اتاق دارد از دوقلوهای تازه به دنیا آمده مراقبت میکند. دو پسر بچه در حیاط دارند بازی میکنند. یکی دیگر پیش آن مرد جوان توی زیرزمین است و دارد تعمیر دوچرخه خودش توسط پدرش را میبیند. فکر کنید که همان پسر بچه صاحب دوچرخه، دارد از پدرش با یک دوربین هندیکم که پدربزرگش از مکه برای آنها به سوغات آورده است، فیلم میگیرد. او اصلا نمیداند که تصویر چیست، فقط میداند باید توی تصویر، پدرش را ببیند یا درنهایت کاری که پدرش دارد انجام میدهد را به تصویر بکشد. کات. سه دهه بعد. هر کدام از آن پسرها و دوقلوها، رفته اند به خانه و زندگی خود. آنها احتمالا یا ازدواج کرده اند، یا از ایران رفته اند، یا در یک خانه کوچک 40- 50 متری دارند به تنهایی یا با پارتنر خود زندگی میکنند. از بد روزگار، ممکن است تسلیم مرگ شده باشند. نمیدانیم اما میدانیم که مادرشان از دنیا رفته است. پدرشان قصد دارد خانه به جا مانده از دوران کودکی اش را بفروشد. دلیلش چیست؟ او میگوید که حاضرم تمام دنیا را بدهم تا برگردم به همان موقعیتی که داشتم دوچرخه بچه ام را تعمیر میکردم. حال فکر کنید، او در آن دوره داشت به این فکر میکرد که چه زمانی این فرایند تمام میشود. چه زمانی بچه ها بزرگ میشوند تا نفسی به راحتی چاق کنم. خیلی خسته ام. اصلا احساس میکنم زندگی نمیکنم. تمام زندگی ام را وقف خانه و خانواده کرده ام. اما زمان گذشت و پدر دارد حسرت ان روزها را میخورد. وقتی دارد انباری را جمع و جور میکند تا خانه را به یک پیمانکار بساز بفروش بسپرد، یک نوار ویدیویی میبیند. همان نواری که پسرش در کودکی داشت از تعمیر کردن دوچرخه اش توسط پدر میگرفت. آن مرد مسن الان دارد دوباره آن فیلم را میبیند. اصلا یادش نبود چنین فیلمی وجود دارد. هنوز به میانه فیلم نرسیده، آن را قطع میکند. بغض میکند. تصمیم میگیرد آن را لابه لای مابقی اجناس توی انباری که حالا دیگر به کار نمی آید، دور بی اندازد یا به سمساری محل بفروشد.

همین داستان کوتاه، چه احساسی در شما به وجود آورد؟ اگر این فیلم را فون تریه میساخت، شاید میگفتید که چه داستان ساده ای. اما بیایید ببینیم فرمش چگونه شکل میگیرد. فون تریه دقیقا دارد خودش را جای آن بچه کوچک قرار میدهد تا فیلم ابله ها را ببیند. ابله ها از زاویه دید فون تریه‌ایست که هنوز کودک است و فهم خاصی نسبت به پیرامون ندارد. اصلا جهان فون تریه به این گونه قابل مشاهده است. بلوغ در تصاویر او هرگز از نقطه دید یک آدم به بلوغ رسیده نمی آید. او کاملا بچه است و اگر کار عجیبی میکند، آن هم کاملا اتفاقی است و اصراری ندارد که دارم یک کار خرق عادت انجام میدهم.

حتی آن بچه کوچک، وقتی دارد به گفتگوی دو نفر گوش میدهد، از یک جایی به بعد حوصله اش سر میرود. اول به نفر اول نگاه و دوم به آن نفر دوم نگاه میکند. این فرایند را تکرار میکند؛ آنقدر سریع تکرار میکند که بتواند دوباره برود از یک زاویه دیگر این گفتگو را ببیند تا چیزی دستگیرش شود. اما چیز خاصی نمیفهمد. او در پایان دوست دارد آنجا را ترک کند. زیرا حوصله اش سر رفته است. بنابراین تمایل دارد که برود چیز دیگری را ببیند که جدید باشد. جدید برای آن بچه، مکان نیست. یعنی مکان صرفا به معنای یک چیز جدید نیست. تغییر رفتار آدمها، کارهای جدید آنها، دقیقا معنای یک چیز جدید برای او دارد. بنابراین یک جایی پیش می آید که ما از مشاهدات آن بچه، چیزی دستگیرمان نمیشود مگر تمام تصاویرش را در یک پازل کلی ببینیم که آن هم ممکن است اتفاقی پیش بیاید.

فون تریه به دنبال حرف گنده نیست

او حتی اجازه نمیدهد احساسات آدمها را ببینیم به طور کامل، زیرا قصد دارد در جهان خودش مشاهده گر باشد تا در جهانی که مخاطب دوست دارد، به دنبال آن بگردد. اینگونه میتوان فون تریه را در موج دگما 95 فهمید. وگرنه هر نوع تفسیری از این فیلمساز، ما را دچار اشتباه میکند. از این نظر که زاویه دید، یک بچه است، ما دچار اشتباه نمیشویم. میپذیریم و دنبال میکنیم. ما فقط با مشاهدات کنجکاوانه یک بچه همراهی میکنیم. برایمان جالب است. مثل آن پیرمرد که دارد فیلم قدیمی خودش در جوانی را میبیند که فیلمبردارش، بچه 6 ساله ای است که حالا دیگر ممکن است در میان ما نباشد. این فیلم به دلیل اینکه زمان بر آن برخورد کرده است، بغض آن پیرمرد را بیرون می آورد؛ حسرتهایش را به دیوار ناامیدی میکوبد. دغدغه هایش را در پروسه های مختلف زندگی، دچار اسکیزوفرنی میکند. تا جایی که نمیتواند آن را کامل ببیند. احساس میکند همه چیز خیال بوده است و اصلا زندگی واقعیت ندارد. از این رو، با مشاهده فیلمهای فون تریه به ویژه فیلم ابله ها، انگار زمان زیادی از مشاهداتی میگذرد که ما داریم آن را میبینیم. همه اینها در کمتر از دو ساعت دارد رخ میدهد. اینگونه است که ما دچار یک نوع استرس، افسردگی و حتی ناراحتی افسارگسیخته میشویم که نمیدانیم علت آن چیست؟ چرا؟ چگونه شد که اینگونه خودمان را مشاهده کردیم؟

ابلهان به دنبال چه هستند؟

همانطور که پیشتر اشاره کردم، ابله کسی نیست که نمی‌فهمد؛ اتفاقا ابله کسی است که فهمیدن در او به هیچ مقاومتی منجر نمیشود. حقیقت را در میان ساز و کار سلطه تشخیص می‌دهد. حتی می‌داند چه چیزی دارد از او گرفته می‌ شود. از طرفی ممکن است بتواند تمام این وضعیت را با دقتی حیرت‌ آور توضیح دهد، اما درست در لحظه‌ای که باید از زاویه دید منِ دانا نتیجه‌ بگیرد، عقب می‌نشیند، سازش می‌کند و به همان نظمی بازمی‌گردد که لحظه‌ای پیش رسوایی‌ اش را افشا کرده بود. او ممکن است از احمق که همان نادان است، خطرناک‌تر باشد، چون احمق را شاید بتوان آگاه کرد، اما با کسی که آگاهی را به عذری برای بی‌ عملی تبدیل کرده است، با شکل پیچیده‌تری از تسلیم روبه‌رو هستیم؛ تسلیمی که دیگر نمی‌تواند پشت ندانستن پنهان گردد.

اگر این مقایسه را به فیلم Idioterne لارس فون تریه برگردانیم، معنای تکان‌ دهنده‌ای میرسیم. شاید مسئله اصلا این نباشد که چه کسی احمق است و چه کسی عاقل، بلکه این باشد که چه کسی جرئت می‌کند پیامدهای دانسته‌ هایش را بپذیرد و چه کسی، با وجود فهمیدن همه‌ چیز، همچنان به اجرای نقش خود ادامه می‌ دهد. شخصیت‌های فیلم می‌کوشند با نقش بازی کردن، نظم اجتماعی را مختل کنند اما پرسش نهایی این است که آیا آن‌ ها واقعا از منطق جامعه فاصله گرفته‌ اند یا فقط شکل دیگری از بازی را جایگزین بازی قبلی کرده‌اند؟ آیا از نقش‌هایشان رها شده‌اند یا صرفا نقشِ رهایی را اجرا می‌کنند؟ در اینجا، ابلهِ ترسناک شاید نه کسی باشد که در خیابان رفتار نامتعارف دارد بلکه کسی باشد که تمام تناقض‌های جهان را می‌فهمد، به ابتذال نظم موجود آگاه است، پوچیِ اطاعت را می‌شناسد و با ای ن‌حال، با چهره‌ای آرام و وجدانی ظاهرا آسوده، به همان اطاعت ادامه می‌دهد.

من فکر میکنم ابله خطرناک‌ ترین محصول تمدن است که اوج بلوغ تمدن های بشری، نمود پیدا کرده است. انسانی که آنقدر می‌فهمد که دیگر نمی‌تواند خود را بی‌ گناه بداند اما آنقدر تسلیم است که فهم او هیچ تغییری در جهان به وجود نمی آورد. شاید دقیقا به همین دلیل است که آدم عاقل گاهی از ابله می‌ترسد. نه چون ابله چیزی نمی‌فهمد، بلکه چون می‌فهمد و باز هم تن می‌دهد و در این تن دادنِ آگاهانه، مرزی را از میان م ی‌برد که عقل انتظار دارد انسان از آن دفاع کند.

بیشتر بخوانید: خانه‌ای که جک ساخت تا جنایت به نتیجه برسد

دوربین چه چیزی را می‌بیند که ما نمی‌بینیم؟

دوربین در Idiots صرفا وسیله‌ای برای ثبت اتفاقات نیست. حتی نمی‌توان گفت دوربین دارد واقعیت را همانطور که هست نشان می‌دهد؛ چون چیزی به اسم واقعیتِ همانطور که هست، در این فیلم وجود ندارد. دوربین دارد آدم‌ها را می‌بیند، اما نه آنطور که خودشان دوست دارند دیده شوند. نه از فاصله‌ای که بتوانند بدن و صورت و کلماتشان را مرتب کنند و به ما تحویل بدهند. دوربین دارد نقش‌ها را می‌بیند. نقش‌هایی که آدم‌ها در آن‌ها زندگی می‌کنند، نقش‌هایی که گاهی آنقدر به بدنشان چسبیده‌اند که دیگر نمی‌توانند بفهمند کجا دارند نقش بازی می‌کنند و کجا واقعا خودشان هستند.

اما مسئله این است که این دوربین، دوربین یک آدم بالغ نیست. دوربین یک بچه است. این بچه هنوز نمی‌داند که باید از کدام زاویه به آدم‌ها نگاه کند. نمی‌داند چه چیزی در یک موقعیت مهم است و چه چیزی اهمیت ندارد. نمی‌داند وقتی دو نفر با هم حرف می‌زنند، باید به کسی نگاه کند که حرف می‌زند یا کسی که دارد گوش می‌دهد. حتی نمی‌داند در یک مهمانی، باید از چه چیزی فیلم بگیرد تا بعدها بشود اسمش را خاطره گذاشت. برای همین دوربینش مدام جابجا می‌شود، روی چیزی می‌ماند که شاید از نظر ما بی‌اهمیت باشد و درست وقتی که انتظار داریم اتفاق اصلی را ببینیم، از آن فاصله می‌گیرد.

این دوربین نه به قواعد روایت وفادار است، نه به منطق روانشناختی شخصیت‌ها. حتی به میل ما برای فهمیدن آنچه اتفاق می‌افتد نیز وفادار نیست. انگار یک بچه در میان جمعی از بزرگسالان ایستاده و دارد رفتارهایشان را تماشا می‌کند، بی‌ آنکه بداند چرا این آدم‌ ها اینقدر اصرار دارند کارهایی را انجام دهند که خودشان هم ظاهرا از انجامشان خسته‌ هستند.

اینجاست که فیلم شکل دیگری پیدا می‌کند. چون بچه هنوز زبان مناسبی برای توضیح جهان ندارد اما این به معنای آن نیست که جهان را نمی‌بیند. اتفاقا ممکن است چیزی را ببیند که بزرگسال به دلیل داشتن زبان، تجربه، تربیت و مجموعه‌ای از توجیهات دیگر، دیگر قادر به دیدنش نیست. بزرگسال برای هر چیزی یک اسم دارد؛ احترام، ادب، عقل، مسئولیت، بلوغ، شان اجتماعی. این اسم‌ها کمک می‌کنند تا جهان را بفهمد، اما هم‌زمان میان او و چیزی که واقعا در حال وقوع است فاصله می‌اندازند. بچه هنوز این فاصله را به رسمیت نمی‌شناسد. او می‌بیند که یک نفر لبخند می‌زند، دستش را روی شانه دیگری می‌گذارد، از چیزی عصبانی است، سکوت می‌کند اما نمی‌داند که احترام ممکن است ابزار تحقیر و سکوت نتیجه ترسی باشد که سال‌هاست به شکل ادب درآمده است.

دوربین فون تریه، در این خوانش، درست در همین موقعیت قرار دارد. نه آنقدر نادان است که چیزی نبیند و نه آنقدر بالغ که از قبل بداند باید چه چیزی ببیند. دوربین به جای آنکه آدم‌ها را برای ما توضیح بدهد، آن‌ها را در حال اجرای خودشان تماشا می‌کند. ما باید از میان حرکات ناقص، مکث‌ها، نگاه‌های گذرا و رفتارهای به‌ ظاهر بی‌اهمیت بفهمیم که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. هیچکس فرصت ندارد به‌ طور کامل به یک شخصیت تبدیل شود. آدم‌ها مدام از قاب بیرون می‌روند، حرفشان نیمه‌ کاره می‌ماند، بدنشان چیزی می‌گوید که زبانشان حاضر نیست آن را بپذیرد. دوربین به آن‌ها اجازه نمی‌دهد به تصویری منسجم از خودشان تبدیل شوند.

شاید تفاوت اصلی این دوربین با دوربین یک فیلمساز بالغ، در این باشد که فیلمساز بالغ می‌داند از آدم‌ها چه می‌خواهد اما این دوربین هنوز نمی‌داند آدم‌ها از خودشان چه می‌خواهند.

بزرگسالان در برابر دوربین یک بچه

بزرگسال بودن، در جهان این فیلم، فقط به معنای داشتن سن بیشتر نیست. بزرگسال کسی است که قواعد بازی را یاد گرفته است. می‌داند در چه موقعیتی باید بخندد یا خودش را کنترل نماید. حتی اینکه کجا باید وانمود کند چیزی ندیده و چه زمانی باید به دیگری بفهماند که رفتارش از حدی فراتر رفته است. بزرگسال از همین قواعد برای ساختن تصویری از خودش استفاده می‌کند. او می‌خواهد در نگاه دیگران قابل‌ فهم باشد، حتی اگر برای قابل‌ فهم ماندن مجبور شود چیزی را که واقعا هست پنهان کند. او به‌ تدریج یاد می‌گیرد که بدنش را هم مثل زبانش تربیت کند. دست‌هایش را کجا بگذارد، چطور بخندد، چه چیزی را بگوید و چه چیزی را هرگز به زبان نیاورد.

اما بچه هنوز این قرارداد را به‌درستی یاد نگرفته است. برای او، آدمی که ناگهان صدایش را بالا می‌برد، فقط آدمی است که صدایش را بالا برده اسا اما هنوز نمی‌داند باید این رفتار را ذیل عنوان اقتدار، عصبانیت، نگرانی پدرانه یا حفظ نظم اجتماعی طبقه‌بندی کند. این ندانستن، برخلاف چیزی که ممکن است در نگاه اول به نظر برسد، یک نقص ساده نیست. گاهی دقیقا همان چیزی است که اجازه می‌دهد رفتار را پیش از آنکه به یک مفهوم آشنا تبدیل شود، ببینیم.

به همین دلیل است که دوربین کودکانه می‌تواند از آدم بالغ خطرناک‌تر باشد. نه چون چیزی را افشا می‌کند که خودش از معنایش آگاه است بلکه چون هنوز نمی‌داند کدام چیزها را نباید دید. بزرگسال ممکن است با دیدن رفتار نامتعارف یک نفر، بلافاصله تصمیم بگیرد که او بیمار و بی‌ادب است یا قصد جلب توجه دارد. با این نامگذاری، مسئله را حل می‌کند و خودش را از شر آن خلاص می‌کند. اما بچه شاید فقط نگاه کند. شاید از این رفتار خسته شود و دوربینش را به سمت دیگری بچرخاند. او نه حکم صادر می‌کند و نه تضمین می‌دهد که آنچه دیده، معنای مشخصی دارد. همین ناتمامی است که تصویر را آزاردهنده می‌کند. چون ما نمی‌توانیم با یک تشخیص آماده از آن عبور کنیم.

ابله‌ها جلوی دوربین چه چیزی را اجرا می‌کنند؟

حالا باید به شخصیت‌های فیلم برگردیم. آن‌ها تصمیم گرفته‌اند نقش آدم‌هایی را بازی کنند که قواعد معمول جامعه را رعایت نمی‌کنند. خودشان را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهند که دیگران را معذب می‌کند، واکنش‌هایشان را به هم می‌ریزد و نظم ظاهرا طبیعی رفتار اجتماعی را مختل می‌سازند. اما اگر دوربین را دوربین یک بچه فرض کنیم، این رفتارها دیگر اعتراض‌هایی آگاهانه به جامعه نیستند. آن‌ها به مجموعه‌ای از حرکات تبدیل می‌شوند که دوربین دارد تماشایشان می‌کند؛ بی‌آنکه از قبل بداند این حرکت‌ها قرار است به چه نتیجه‌ای برسند.

در اینجا مسئله دیگر این نیست که آیا شخصیت‌ها به واقع ابله‌اند یا فقط ابله بودن را بازی می‌کنند. مسئله این است که دوربین، تفاوت میان این دو را برای ما تضمین نمی‌کند. آن‌ها ممکن است در یک لحظه از قواعد اجتماعی بیرون بزنند و در لحظه‌ای دیگر، همان بیرون زدن را به یک قاعده تازه تبدیل کنند. ممکن است در برابر نگاه دیگران مقاومت کنند اما هم‌ زمان به نگاه هم‌ گروهی‌های خود وابسته باشند. ممکن است از جامعه بخواهند که دست از قضاوت کردن بردارند اما خودشان برای کسی که حاضر نیست این بازی را ادامه دهد، قضاوتی سخت‌گیرانه‌تر وضع کنند

اینجا دوربین یک بچه است که به ما کمک می‌کند چنین تناقضاتی را مشاهده کنیم نه اینکه آن را حل کنیم. بچه نمی‌داند چرا این آدم‌ها برای فرار از نقش‌های اجتماعی، نقش تازه‌ای برای خودشان ساخته‌اند. نمی‌داند چرا برای رهایی از قواعد، باید از قواعد گروه خودشان پیروی کنند. حتی نمی‌داند چرا کسی که از آزادی حرف می‌زند، ممکن است نتواند آزادی دیگری را برای بیرون رفتن از بازی به رسمیت بشناسد. او فقط می‌بیند که آدم‌ها کاری را انجام می‌دهند، بعد درباره‌اش حرف می‌زنند.

ابله‌ها جلوی دوربین چه چیزی را اجرا می‌کنند؟

این همان لحظه‌ای است که ابله بودن از یک رفتار فردی فراتر می‌رود و به یک ساختار تبدیل می‌شود. ابله کسی نیست که لزوما نمی‌فهمد چه دارد انجام می دهد. درواقع ابله کسی است که می‌تواند هر کاری را به بخشی از تصویری که از خودش ساخته تبدیل سازد. اگر رفتارش شکست بخورد، می‌گوید دیگران نفهمیده‌اند. اگر کسی از او آسیب ببیند، می‌گوید آن شخص هنوز ظرفیت مواجهه با حقیقت را ندارد. اگر خودش تناقضی نشان دهد، آن تناقض را به نشانه پیچیدگی، جسارت یا آزادی تبدیل می‌کند. او همیشه راهی برای نجات تصویر خودش پیدا می‌کند. آیا این تصویر برای شما که در سال 2026 زندگی میکنید آشنا نیست؟ چه کاراکترهایی در زندگی شما چنین وجهی دارند؟ اجتنابی ها یا کسانی که متعهد به همان لحظه ای هستند که دارد رخ میدهد و پس از آن، تصویری برای ادامه ندارد.

با این وجود، دوربین کودکانه این تصویر را نجات نمی‌دهد. دوربین نه به شخصیت‌ها فرصت می‌دهد که قهرمان شوند، نه سعی میکند از آنها یک هیولا بسازد. آن‌ها را در همان وضعیت ناتمامی که درونش هستند، نگه می‌دارد. آدم‌هایی که شاید چیزی را فهمیده‌اند اما هنوز معلوم نیست فهمشان چه تغییری در زندگی خود و دیگری ایجاد کرده است.

چرا دوربین نباید همه‌ چیز را بفهمد؟

اگر فون تریه از ابتدا به ما می‌گفت که این شخصیت‌ها نمایندگان آزادی‌ هستند، یا بالعکس، آدم‌هایی خودخواه و فرصت‌طلب‌ که از رنج دیگران برای سرگرمی خودشان استفاده می‌کنند، مسئله بسیار ساده‌ سازی می‌شد. کافی بود شواهد را جمع کنیم، حکم بدهیم و از فیلم بیرون بیاییم. اما دوربینی که من دارم از آن حرف می‌زنم، چنین امکانی را از ما می‌گیرد. این دوربین هنوز به آن مرحله نرسیده که بداند باید کدام رفتار را نشانه آزادی بداند و کدام را نشانه خشونت. برای همین ما را مجبور می‌کند مدت بیشتری در موقعیت این افراد به ظاهر آنرمال باقی بمانیم.

البته این به معنای بی‌طرف بودن دوربین نیست. بچه هم انتخاب می‌کند که چه چیزی را ببیند. حال شاید آگاهانه نباشد اما این موضوع نمیتواند انتخاب ناآگاهانه بچه را کتمان کند. در واقع نگاهش روی چیزی می‌ماند و از چیز دیگری عبور می‌کند که از نظر خودش حوصله سر بر است. بنابراین چیزی را می‌بیند که احتمالا برای بزرگسال اهمیت چندانی ندارد.

کودکانه بودن دوربین به معنای حقیقت محض نیست. مسئله، تغییر معیار دیدن است. فیلم به جای آنکه به ما بگوید کدام لحظه مهم است، اجازه می‌دهد اهمیت از دل تماشای ناقص و پراکنده شکل بگیرد. ما مجبوریم میان تصاویر رابطه برقرار کنیم، اما هیچ تضمینی وجود ندارد که رابطه‌ای که ساخته‌ایم، همان رابطه‌ای باشد که شخصیت‌ها تجربه کرده‌اند.

از طرفی، این تفاوت، به‌ ویژه در فیلمی که آدم‌هایش پیوسته در حال اجرای نقش‌ هستند، اهمیت بالایی پیدا می کند. چون وقتی آدم‌ها در حال ایفای نقش خود هستند، فقط دیگران را فریب نمی‌دهند و بلکه ممکن است به‌ تدریج خودشان هم به نقششان وابسته شوند. به نوعی باور کنند که من همینی هستم که دارم نشان میدهم و آنچه که در خلوت خودم هستم، دروغی بیش نیست. همین پارادوکس است که فون تریه از نشان دادن آن لذت میبرد. دوربین کودکانه از این نظر یک امتیاز عجیب دارد. هنوز به اندازه کافی درگیر زبان و توجیهات بزرگسالانه نشده که هر رفتار را به قصدی روشن و هر قصدی را به هویتی ثابت تبدیل نماید. در نتیجه، ما با آدم‌هایی مواجه می‌شویم که نمی‌توانیم به‌ سادگی بگوییم واقعا چه کسانی هستند. مزیت دوربین برای مخاطب این است که دارد چیزی را نشان میدهد که همان لحظه دارد رخ میدهد. آن‌ها را در حین تبدیل شدن به دیگری می‌بینیم.

نقش‌ها پیش از آنکه شناخته شوند، دیده می‌شوند

در نهایت، شاید باید از خودمان بپرسیم چرا اینقدر اصرار داریم بفهمیم شخصیت‌های فیلم چه کسانی‌ هستند. چرا می‌خواهیم بدانیم کدام‌ یک صادقانه نقش بازی میکنند و کدام‌ یک فقط دارد ادای آزادی را درمی‌آورد؟ شاید این میل به تشخیص، خودش بخشی از همان تربیتی باشد که ما را به بزرگسال تبدیل کرده است. میل به اینکه هر چیزی را در جای مشخصی بگذاریم تا دیگر مجبور نباشیم با ابهامش زندگی کنیم.

اما دوربین فون تریه 6 ساله، پیش از آنکه شخصیت‌ها را بشناسد، آن‌ها را می‌بیند. او به دنبال قضاوت آدمها نیست و دوست دارد هر چه که میبیند را ثبت کند. شاید همینجا باشد که فیلم ما را به دردسر می‌اندازد. ما می‌خواهیم درباره ابله‌ها قضاوت کنیم، اما دوربین پیش از آنکه اجازه دهد قضاوت کنیم، ما را در موقعیت تماشاچی قرار می‌دهد. مخاطبب که ممکن است خودش هم نداند چرا دارد به این صحنه نگاه می‌کند. ما به آدم‌هایی نگاه می‌کنیم که دارند نقش آدمهای آنرمال را بازی می‌کنند اما همچنان اصرار داریم که ما به عنوان تماشاگر عاقل و دانا، افرادی با وجوه نامتعارف را میبینم و درباره شان قضاوت میکنیم. اما فون تریه اجازه نمیدهد و در آخر میگوید که تو هم که داری اینها را نگاه میکنی، از یک نوع اختلال شخصیت بهره میگیری و نباید اگر این نقش آفرینان را غیر متعارف ببینی، خود را تافته ای جدا بافته بدانی. هوش فون تریه را در همین جا باید ستود که هرگز فیلمسازی به اندازه او نتوانسته چنین اورلب هیجان انگیز و دیوانه واری را بین بازیگر و مخاطب به وجود آورد. زیرا او دارد میگوید کسی که دارد به ابلهان نگاه میکند، خودش وجه ابله بودن را مخفی کرده است. زیرا او در جهانی زندگی میکند که مزیت ابله بودن را به صورت طبیعی به نقش آفرینان میدهد مگر اینکه بخواهد کنج عزلت برگزیند.

بنابراین مسئله اساسی فون تریه در فیلم Idiots این است که لزوما دوربین بچه 6 ساله حقیقت را بهتر از ما نمی‌فهمد؛ بلکه ساز و کار زیست اجتماعی هنوز فرصت نکرده که به او یاد بدهد تا برای ندیدن حقیقت، بهانه‌ای بسازد.

فیلم Idiots فون تریه یا فیلم ابلهان

احمق به کسی میگویند که نمیداند و تن به کارهایی میدهد که نباید. اما ابله کسی است که حتی ممکن است بداند؛ اما باور دارد که کارش درست است و هرگز اشتباه نمیکند. از این نظر، ابله آدم بسیار خطرناکی است و آنقدر به کارش ادامه میدهد که افراد عاقل و دانا را نیز به شک می اندازد که نکند او درست بگوید؟ نکند او دارد برای من نقشه میکشد؟ بنابراین او آدم بسیار ترسناک تر از آدم احمق است.

احمق نوزاد است و ابله، کاملا به بلوغ رسیده است. از طرفی، ابله محافظه کار است و احمق از این جنبه، هیچگونه محافظه کاری ندارد؛ تا جایی که اگر یکی به او تذکر دهد، آنجاست که او متوجه اشتباهش میشود. اما آدم ابله هرگز تذکر دیگری را از منظر تغییر موضع خود نمیبیند؛ زیرا باور دارد که کارش کاملا اصولی و درست است و او یعنی دیگری در عالم هپروت سیر میکند. پس نظر دیگران را به تخم خودش میگیرد و هرگز اجازه نمیدهد کسی حرف خودش را به کرسی بنشاند. تا جایی که از آدم مخالف خود هراسی ندارد و اجازه میدهد حرف بزند. اما کارش همواره با تخریب همراه است. بدن او شبیه کسی است که باور دارد از سرطان عبور کرده است؛ در مقابل وقتی کسی روبروی او قرار میگیرد و از سرطان حرف میزند، درحالی که سرطان را تجربه نکرده است، موجبات خنده فرد ابله را فراهم می آورد.

اتاق نوشتن

تخریب بدنی و زبانی ابله اینگونه است که من دارم این موضوعی را که تو میگویی زیست میکنم. حتی رفتار فرد ابله به گونه ای نیست که فقط به دنبال مرور جملات خود در حین صحبت دیگری باشد تا به محض فرصت مناسب، آن را بازگو کند. درنتیجه او در حین صحبت، اصلا به حرفهایی فکر نمیکند که قرار است به دیگری بگوید. بدن او به دنبال سوژه های مختلف است. چشم طرف مقابل را نگاه نمیکند. اگر هم نگاه کند، مثل یک فرد عینکی است که سعی میکند سرش را پایین نگهدارد و از بیرون عینک یکی را نگاه کند. پرش در گفتگو با او، یک امر طبیعی برای اوست؛ برای فرار از تثبیت منطق دیگری. پس فرد ابله، بسیار خطرناک است و کسی نمیتواند او را به عنوان یک فرد قابل اتکا در جایگاه یک گفتگو ببیند. به طوری که فرد ابله میتواند یک خانواده یا یک جامعه را بگای سگ بدهد. طوری که کک او نگزد و تغییری در احساسات او رخ ندهد. همه میمیرند اما او همچنان دارد در 90 سالگی به پیشرفت و ریسک در زندگی خود فکر میکند. مهم ترین باگ او نبود طرف گفتگوست. اگر کسی نباشد، او به مرگ ناگهانی دچار میشود. پس نادیده گرفته شدن و عدم صحبت با او، ممکن است او را به کارهای کاملا خودزنی وار سوق دهد. زیرا نمیتواند بپذیرد که در مرکز توجه نیست. نبود او در مرکز توجه، جهان او را به نابودی میکشاند.

بیشتر بخوانید: فیلمسازان سینمای تجربی دانمارک (از 1960 تا به امروز)

مثالهای زیادی از آدمهای مطرح جامعه امروزی وجود دارد اما ترجیح میدهم متن پیش رو را از نام این افراد دور کنم و به موضوع مهم فیلم ابله های فون تریه بپردازم. خیلی از کسانی که فیلم را دیده اند، احتمالا با ترجمه فارسی این فیلم به نام احمق ها مواجه شده اند؛ اما من تصور نمیکنم فون تریه منظورش احمق ها بوده است. اگر فیلم را دیده باشید، آن مقایسه میان آدم احمق و ابله را حس خواهید کرد. بنابراین هدفم از آن مقایسه این بود که بگویم منظور فون تریه ابله هاست نه احمق ها. البته احمق هایی که در یک پروسه زمانی تصمیم گرفته اند تا به ابله ها تغییر شکل بدهند.

با توجه به تعریف اولیه از ابله و احمق، میتوان پی برد که غایت یک فرد احمق، رسیدن به جایگاه ابله است. ابله بودن برای یک فرد احمق، مانند رسیدن یک نماینده مجلس به جایگاه ریاست جمهوری در یک سرزمین است. به این دلیل که مجلس برای او، نتیجه حماقتی است که به او تحمیل شده است. زیرا او در میان این همه نماینده، احساس میکند حرفش را کسی نمیفهمد یا درک نمیکند. درنتیجه با رسیدن به جایگاه بالاتر مانند ریاست جمهوری، او قابلیت رسیدن به جایگاه ابلهانه خود را می یابد. به طوری که حالا چشم همه به دهان او دوخته شده که چه چیزی میگوید. او حالا دیگر میداند چه چیز درست است و چه چیز نادرست؛ برای او درستی و نادرستی یک مفهوم مطلق است نه قابل تغییر. بنابراین اصرار بر ایده خود، از فقدانهایی ناشی میشود که او تا به حال آنها را نادیده گرفته است.

بگذریم، اینها فقط تعاریف احمقانه ایست که من دارم از جایگاه های موجود برای روشن شدن معنای ابله نشان میدهم. وگرنه، ابله های فون تریه، حرفهای بسیار مهمی دارد به ما میزند. هم از نظر کانسپت و هم فرم. مهم است که ما توجه کنیم چرا این فیلم در اوج موج دگما 95 ساخته شده است. بدون طراحی صحنه، نور و آکسسوار خاص. حتی فون تریه هم اصراری ندارد که مخاطب، سایه و حتی تصویر بوم در حال ضبط صدای بازیگران را ببیند. اینها در راستای همان تعریف اولیه از واژه ابله است. حتی فون تریه، عوامل و بازیگران هم دارند ابله بودن را در حین فیلمبرداری تمرین میکنند تا بهتر بتوانند کانسپت جنون آمیز خودشان را به مخاطب نشان دهند. دستاورد و هدف اولیه همین است.

فون تریه به دنبال حرف گنده نیست

با مشاهده جهان فیلم Idiots، هرگز تصور نمیکنید که فون تریه دارد یک حرف خیلی گنده را میزند. او اصلا چنین قصدی ندارد؛ هرچند چنین حرفی زده میشود. او فقط دارد ما را با در ابله بودن شریک میکند تا برای لحظه ای بتوانیم این موقعیت را تجربه کنیم. به گونه ای که زیستن را از زاویه ابله بودن ببینیم. این موقعیت کاملا استثنایی است و هیچ فیلمسازی به گرد پای فون تریه نمیرسد. زیرا او از زاویه دید یک فرد دچار اضطراب، تروماهای ذهنی و جسمی، پارانویا و هر چیزی که فکر کنید فرد را دچار عدم زیستن در اجتماع کاملا نرمالایز شده، فیلم را نمیسازد. البته ممکن است آن فرد دچار همه این موارد باشد اما هنوز درکی از چنین مشکلاتی ندارد. دقیقا مثل یک کودک که پر از تروماست اما حتی نمیداند تروما چگونه تلفظ میشود.

فون تریه در همه آثار خود اینگونه عمل میکند و هرگز ادعای این را ندارد که جهانش، جهان کاملی است اما من فکر میکنم او دارد از یک موقعیت کاملا جدید در عصر ما پرده برمیدارد. زیرا زاویه دید او، کاملا متفاوت است و او تمایلی به، به تصویر کشیدن این تفاوتها ندارد. به این دلیل که تمایل دارد او، عوامل، بازیگران و مخاطب، درگیر چنین تجربه ای شوند. حتی فرم فیلمبرداری او که کاملا آماتوری است و انگار یک نفر دارد با دوربین هندیکم، یک فیلم خانوادگی از خاطرات روزمره میگیرد. این هم عامدانه است. تجربه این موقعیت، برای مخاطبان آشناست. اولین تصور مخاطب این است که چقدر طبیعی، چقدر باورپذیر، چقدر میتوانم این موقعیت را حس و درک کنم. اصلا مهم نیست موضوع چیست، فرم آشناست. درنتیجه ذیل چنین فرم آشنایی، کنجکاویم که دارد چه اتفاقی درون تصویر می افتد. زیرا کسی که طراح این تصاویر است، اصلا دروغی ندارد. هدف چنین فرمی که موج دگما 95 به دنبال آن بود، حاکمیت بازیگر در چنین روایت های تکه پاره شده از انسان است. حتی در دوربین های خانوادگی هم این چنین است. فرم عجیب و غریب نیست؛ زیرا قرار است بازیگران یا افراد خانواده توی تصویر را همانطور که هستند به تصویر بکشند تا دهه های بعد بتوانند با دیدن آن، حسرت آن موقعیت را بچشند. حتی نتوانند آن را به طور کامل ببینند. دست آخر، آن را دور بی اندازد به امید اینکه کل آن خاطرات از ذهن آنها دور شود.

تصور کنید یک مرد جوان 20 و چند ساله در دهه 70 شمسی زندگی میکند. همسرش در اتاق دارد از دوقلوهای تازه به دنیا آمده مراقبت میکند. دو پسر بچه در حیاط دارند بازی میکنند. یکی دیگر پیش آن مرد جوان توی زیرزمین است و دارد تعمیر دوچرخه خودش توسط پدرش را میبیند. فکر کنید که همان پسر بچه صاحب دوچرخه، دارد از پدرش با یک دوربین هندیکم که پدربزرگش از مکه برای آنها به سوغات آورده است، فیلم میگیرد. او اصلا نمیداند که تصویر چیست، فقط میداند باید توی تصویر، پدرش را ببیند یا درنهایت کاری که پدرش دارد انجام میدهد را به تصویر بکشد. کات. سه دهه بعد. هر کدام از آن پسرها و دوقلوها، رفته اند به خانه و زندگی خود. آنها احتمالا یا ازدواج کرده اند، یا از ایران رفته اند، یا در یک خانه کوچک 40- 50 متری دارند به تنهایی یا با پارتنر خود زندگی میکنند. از بد روزگار، ممکن است تسلیم مرگ شده باشند. نمیدانیم اما میدانیم که مادرشان از دنیا رفته است. پدرشان قصد دارد خانه به جا مانده از دوران کودکی اش را بفروشد. دلیلش چیست؟ او میگوید که حاضرم تمام دنیا را بدهم تا برگردم به همان موقعیتی که داشتم دوچرخه بچه ام را تعمیر میکردم. حال فکر کنید، او در آن دوره داشت به این فکر میکرد که چه زمانی این فرایند تمام میشود. چه زمانی بچه ها بزرگ میشوند تا نفسی به راحتی چاق کنم. خیلی خسته ام. اصلا احساس میکنم زندگی نمیکنم. تمام زندگی ام را وقف خانه و خانواده کرده ام. اما زمان گذشت و پدر دارد حسرت ان روزها را میخورد. وقتی دارد انباری را جمع و جور میکند تا خانه را به یک پیمانکار بساز بفروش بسپرد، یک نوار ویدیویی میبیند. همان نواری که پسرش در کودکی داشت از تعمیر کردن دوچرخه اش توسط پدر میگرفت. آن مرد مسن الان دارد دوباره آن فیلم را میبیند. اصلا یادش نبود چنین فیلمی وجود دارد. هنوز به میانه فیلم نرسیده، آن را قطع میکند. بغض میکند. تصمیم میگیرد آن را لابه لای مابقی اجناس توی انباری که حالا دیگر به کار نمی آید، دور بی اندازد یا به سمساری محل بفروشد.

همین داستان کوتاه، چه احساسی در شما به وجود آورد؟ اگر این فیلم را فون تریه میساخت، شاید میگفتید که چه داستان ساده ای. اما بیایید ببینیم فرمش چگونه شکل میگیرد. فون تریه دقیقا دارد خودش را جای آن بچه کوچک قرار میدهد تا فیلم ابله ها را ببیند. ابله ها از زاویه دید فون تریه‌ایست که هنوز کودک است و فهم خاصی نسبت به پیرامون ندارد. اصلا جهان فون تریه به این گونه قابل مشاهده است. بلوغ در تصاویر او هرگز از نقطه دید یک آدم به بلوغ رسیده نمی آید. او کاملا بچه است و اگر کار عجیبی میکند، آن هم کاملا اتفاقی است و اصراری ندارد که دارم یک کار خرق عادت انجام میدهم.

حتی آن بچه کوچک، وقتی دارد به گفتگوی دو نفر گوش میدهد، از یک جایی به بعد حوصله اش سر میرود. اول به نفر اول نگاه و دوم به آن نفر دوم نگاه میکند. این فرایند را تکرار میکند؛ آنقدر سریع تکرار میکند که بتواند دوباره برود از یک زاویه دیگر این گفتگو را ببیند تا چیزی دستگیرش شود. اما چیز خاصی نمیفهمد. او در پایان دوست دارد آنجا را ترک کند. زیرا حوصله اش سر رفته است. بنابراین تمایل دارد که برود چیز دیگری را ببیند که جدید باشد. جدید برای آن بچه، مکان نیست. یعنی مکان صرفا به معنای یک چیز جدید نیست. تغییر رفتار آدمها، کارهای جدید آنها، دقیقا معنای یک چیز جدید برای او دارد. بنابراین یک جایی پیش می آید که ما از مشاهدات آن بچه، چیزی دستگیرمان نمیشود مگر تمام تصاویرش را در یک پازل کلی ببینیم که آن هم ممکن است اتفاقی پیش بیاید.

فون تریه به دنبال حرف گنده نیست

او حتی اجازه نمیدهد احساسات آدمها را ببینیم به طور کامل، زیرا قصد دارد در جهان خودش مشاهده گر باشد تا در جهانی که مخاطب دوست دارد، به دنبال آن بگردد. اینگونه میتوان فون تریه را در موج دگما 95 فهمید. وگرنه هر نوع تفسیری از این فیلمساز، ما را دچار اشتباه میکند. از این نظر که زاویه دید، یک بچه است، ما دچار اشتباه نمیشویم. میپذیریم و دنبال میکنیم. ما فقط با مشاهدات کنجکاوانه یک بچه همراهی میکنیم. برایمان جالب است. مثل آن پیرمرد که دارد فیلم قدیمی خودش در جوانی را میبیند که فیلمبردارش، بچه 6 ساله ای است که حالا دیگر ممکن است در میان ما نباشد. این فیلم به دلیل اینکه زمان بر آن برخورد کرده است، بغض آن پیرمرد را بیرون می آورد؛ حسرتهایش را به دیوار ناامیدی میکوبد. دغدغه هایش را در پروسه های مختلف زندگی، دچار اسکیزوفرنی میکند. تا جایی که نمیتواند آن را کامل ببیند. احساس میکند همه چیز خیال بوده است و اصلا زندگی واقعیت ندارد. از این رو، با مشاهده فیلمهای فون تریه به ویژه فیلم ابله ها، انگار زمان زیادی از مشاهداتی میگذرد که ما داریم آن را میبینیم. همه اینها در کمتر از دو ساعت دارد رخ میدهد. اینگونه است که ما دچار یک نوع استرس، افسردگی و حتی ناراحتی افسارگسیخته میشویم که نمیدانیم علت آن چیست؟ چرا؟ چگونه شد که اینگونه خودمان را مشاهده کردیم؟

ابلهان به دنبال چه هستند؟

همانطور که پیشتر اشاره کردم، ابله کسی نیست که نمی‌فهمد؛ اتفاقا ابله کسی است که فهمیدن در او به هیچ مقاومتی منجر نمیشود. حقیقت را در میان ساز و کار سلطه تشخیص می‌دهد. حتی می‌داند چه چیزی دارد از او گرفته می‌ شود. از طرفی ممکن است بتواند تمام این وضعیت را با دقتی حیرت‌ آور توضیح دهد، اما درست در لحظه‌ای که باید از زاویه دید منِ دانا نتیجه‌ بگیرد، عقب می‌نشیند، سازش می‌کند و به همان نظمی بازمی‌گردد که لحظه‌ای پیش رسوایی‌ اش را افشا کرده بود. او ممکن است از احمق که همان نادان است، خطرناک‌تر باشد، چون احمق را شاید بتوان آگاه کرد، اما با کسی که آگاهی را به عذری برای بی‌ عملی تبدیل کرده است، با شکل پیچیده‌تری از تسلیم روبه‌رو هستیم؛ تسلیمی که دیگر نمی‌تواند پشت ندانستن پنهان گردد.

اگر این مقایسه را به فیلم Idioterne لارس فون تریه برگردانیم، معنای تکان‌ دهنده‌ای میرسیم. شاید مسئله اصلا این نباشد که چه کسی احمق است و چه کسی عاقل، بلکه این باشد که چه کسی جرئت می‌کند پیامدهای دانسته‌ هایش را بپذیرد و چه کسی، با وجود فهمیدن همه‌ چیز، همچنان به اجرای نقش خود ادامه می‌ دهد. شخصیت‌های فیلم می‌کوشند با نقش بازی کردن، نظم اجتماعی را مختل کنند اما پرسش نهایی این است که آیا آن‌ ها واقعا از منطق جامعه فاصله گرفته‌ اند یا فقط شکل دیگری از بازی را جایگزین بازی قبلی کرده‌اند؟ آیا از نقش‌هایشان رها شده‌اند یا صرفا نقشِ رهایی را اجرا می‌کنند؟ در اینجا، ابلهِ ترسناک شاید نه کسی باشد که در خیابان رفتار نامتعارف دارد بلکه کسی باشد که تمام تناقض‌های جهان را می‌فهمد، به ابتذال نظم موجود آگاه است، پوچیِ اطاعت را می‌شناسد و با ای ن‌حال، با چهره‌ای آرام و وجدانی ظاهرا آسوده، به همان اطاعت ادامه می‌دهد.

من فکر میکنم ابله خطرناک‌ ترین محصول تمدن است که اوج بلوغ تمدن های بشری، نمود پیدا کرده است. انسانی که آنقدر می‌فهمد که دیگر نمی‌تواند خود را بی‌ گناه بداند اما آنقدر تسلیم است که فهم او هیچ تغییری در جهان به وجود نمی آورد. شاید دقیقا به همین دلیل است که آدم عاقل گاهی از ابله می‌ترسد. نه چون ابله چیزی نمی‌فهمد، بلکه چون می‌فهمد و باز هم تن می‌دهد و در این تن دادنِ آگاهانه، مرزی را از میان م ی‌برد که عقل انتظار دارد انسان از آن دفاع کند.

بیشتر بخوانید: خانه‌ای که جک ساخت تا جنایت به نتیجه برسد

دوربین چه چیزی را می‌بیند که ما نمی‌بینیم؟

دوربین در Idiots صرفا وسیله‌ای برای ثبت اتفاقات نیست. حتی نمی‌توان گفت دوربین دارد واقعیت را همانطور که هست نشان می‌دهد؛ چون چیزی به اسم واقعیتِ همانطور که هست، در این فیلم وجود ندارد. دوربین دارد آدم‌ها را می‌بیند، اما نه آنطور که خودشان دوست دارند دیده شوند. نه از فاصله‌ای که بتوانند بدن و صورت و کلماتشان را مرتب کنند و به ما تحویل بدهند. دوربین دارد نقش‌ها را می‌بیند. نقش‌هایی که آدم‌ها در آن‌ها زندگی می‌کنند، نقش‌هایی که گاهی آنقدر به بدنشان چسبیده‌اند که دیگر نمی‌توانند بفهمند کجا دارند نقش بازی می‌کنند و کجا واقعا خودشان هستند.

اما مسئله این است که این دوربین، دوربین یک آدم بالغ نیست. دوربین یک بچه است. این بچه هنوز نمی‌داند که باید از کدام زاویه به آدم‌ها نگاه کند. نمی‌داند چه چیزی در یک موقعیت مهم است و چه چیزی اهمیت ندارد. نمی‌داند وقتی دو نفر با هم حرف می‌زنند، باید به کسی نگاه کند که حرف می‌زند یا کسی که دارد گوش می‌دهد. حتی نمی‌داند در یک مهمانی، باید از چه چیزی فیلم بگیرد تا بعدها بشود اسمش را خاطره گذاشت. برای همین دوربینش مدام جابجا می‌شود، روی چیزی می‌ماند که شاید از نظر ما بی‌اهمیت باشد و درست وقتی که انتظار داریم اتفاق اصلی را ببینیم، از آن فاصله می‌گیرد.

این دوربین نه به قواعد روایت وفادار است، نه به منطق روانشناختی شخصیت‌ها. حتی به میل ما برای فهمیدن آنچه اتفاق می‌افتد نیز وفادار نیست. انگار یک بچه در میان جمعی از بزرگسالان ایستاده و دارد رفتارهایشان را تماشا می‌کند، بی‌ آنکه بداند چرا این آدم‌ ها اینقدر اصرار دارند کارهایی را انجام دهند که خودشان هم ظاهرا از انجامشان خسته‌ هستند.

اینجاست که فیلم شکل دیگری پیدا می‌کند. چون بچه هنوز زبان مناسبی برای توضیح جهان ندارد اما این به معنای آن نیست که جهان را نمی‌بیند. اتفاقا ممکن است چیزی را ببیند که بزرگسال به دلیل داشتن زبان، تجربه، تربیت و مجموعه‌ای از توجیهات دیگر، دیگر قادر به دیدنش نیست. بزرگسال برای هر چیزی یک اسم دارد؛ احترام، ادب، عقل، مسئولیت، بلوغ، شان اجتماعی. این اسم‌ها کمک می‌کنند تا جهان را بفهمد، اما هم‌زمان میان او و چیزی که واقعا در حال وقوع است فاصله می‌اندازند. بچه هنوز این فاصله را به رسمیت نمی‌شناسد. او می‌بیند که یک نفر لبخند می‌زند، دستش را روی شانه دیگری می‌گذارد، از چیزی عصبانی است، سکوت می‌کند اما نمی‌داند که احترام ممکن است ابزار تحقیر و سکوت نتیجه ترسی باشد که سال‌هاست به شکل ادب درآمده است.

دوربین فون تریه، در این خوانش، درست در همین موقعیت قرار دارد. نه آنقدر نادان است که چیزی نبیند و نه آنقدر بالغ که از قبل بداند باید چه چیزی ببیند. دوربین به جای آنکه آدم‌ها را برای ما توضیح بدهد، آن‌ها را در حال اجرای خودشان تماشا می‌کند. ما باید از میان حرکات ناقص، مکث‌ها، نگاه‌های گذرا و رفتارهای به‌ ظاهر بی‌اهمیت بفهمیم که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. هیچکس فرصت ندارد به‌ طور کامل به یک شخصیت تبدیل شود. آدم‌ها مدام از قاب بیرون می‌روند، حرفشان نیمه‌ کاره می‌ماند، بدنشان چیزی می‌گوید که زبانشان حاضر نیست آن را بپذیرد. دوربین به آن‌ها اجازه نمی‌دهد به تصویری منسجم از خودشان تبدیل شوند.

شاید تفاوت اصلی این دوربین با دوربین یک فیلمساز بالغ، در این باشد که فیلمساز بالغ می‌داند از آدم‌ها چه می‌خواهد اما این دوربین هنوز نمی‌داند آدم‌ها از خودشان چه می‌خواهند.

بزرگسالان در برابر دوربین یک بچه

بزرگسال بودن، در جهان این فیلم، فقط به معنای داشتن سن بیشتر نیست. بزرگسال کسی است که قواعد بازی را یاد گرفته است. می‌داند در چه موقعیتی باید بخندد یا خودش را کنترل نماید. حتی اینکه کجا باید وانمود کند چیزی ندیده و چه زمانی باید به دیگری بفهماند که رفتارش از حدی فراتر رفته است. بزرگسال از همین قواعد برای ساختن تصویری از خودش استفاده می‌کند. او می‌خواهد در نگاه دیگران قابل‌ فهم باشد، حتی اگر برای قابل‌ فهم ماندن مجبور شود چیزی را که واقعا هست پنهان کند. او به‌ تدریج یاد می‌گیرد که بدنش را هم مثل زبانش تربیت کند. دست‌هایش را کجا بگذارد، چطور بخندد، چه چیزی را بگوید و چه چیزی را هرگز به زبان نیاورد.

اما بچه هنوز این قرارداد را به‌درستی یاد نگرفته است. برای او، آدمی که ناگهان صدایش را بالا می‌برد، فقط آدمی است که صدایش را بالا برده اسا اما هنوز نمی‌داند باید این رفتار را ذیل عنوان اقتدار، عصبانیت، نگرانی پدرانه یا حفظ نظم اجتماعی طبقه‌بندی کند. این ندانستن، برخلاف چیزی که ممکن است در نگاه اول به نظر برسد، یک نقص ساده نیست. گاهی دقیقا همان چیزی است که اجازه می‌دهد رفتار را پیش از آنکه به یک مفهوم آشنا تبدیل شود، ببینیم.

به همین دلیل است که دوربین کودکانه می‌تواند از آدم بالغ خطرناک‌تر باشد. نه چون چیزی را افشا می‌کند که خودش از معنایش آگاه است بلکه چون هنوز نمی‌داند کدام چیزها را نباید دید. بزرگسال ممکن است با دیدن رفتار نامتعارف یک نفر، بلافاصله تصمیم بگیرد که او بیمار و بی‌ادب است یا قصد جلب توجه دارد. با این نامگذاری، مسئله را حل می‌کند و خودش را از شر آن خلاص می‌کند. اما بچه شاید فقط نگاه کند. شاید از این رفتار خسته شود و دوربینش را به سمت دیگری بچرخاند. او نه حکم صادر می‌کند و نه تضمین می‌دهد که آنچه دیده، معنای مشخصی دارد. همین ناتمامی است که تصویر را آزاردهنده می‌کند. چون ما نمی‌توانیم با یک تشخیص آماده از آن عبور کنیم.

ابله‌ها جلوی دوربین چه چیزی را اجرا می‌کنند؟

حالا باید به شخصیت‌های فیلم برگردیم. آن‌ها تصمیم گرفته‌اند نقش آدم‌هایی را بازی کنند که قواعد معمول جامعه را رعایت نمی‌کنند. خودشان را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهند که دیگران را معذب می‌کند، واکنش‌هایشان را به هم می‌ریزد و نظم ظاهرا طبیعی رفتار اجتماعی را مختل می‌سازند. اما اگر دوربین را دوربین یک بچه فرض کنیم، این رفتارها دیگر اعتراض‌هایی آگاهانه به جامعه نیستند. آن‌ها به مجموعه‌ای از حرکات تبدیل می‌شوند که دوربین دارد تماشایشان می‌کند؛ بی‌آنکه از قبل بداند این حرکت‌ها قرار است به چه نتیجه‌ای برسند.

در اینجا مسئله دیگر این نیست که آیا شخصیت‌ها به واقع ابله‌اند یا فقط ابله بودن را بازی می‌کنند. مسئله این است که دوربین، تفاوت میان این دو را برای ما تضمین نمی‌کند. آن‌ها ممکن است در یک لحظه از قواعد اجتماعی بیرون بزنند و در لحظه‌ای دیگر، همان بیرون زدن را به یک قاعده تازه تبدیل کنند. ممکن است در برابر نگاه دیگران مقاومت کنند اما هم‌ زمان به نگاه هم‌ گروهی‌های خود وابسته باشند. ممکن است از جامعه بخواهند که دست از قضاوت کردن بردارند اما خودشان برای کسی که حاضر نیست این بازی را ادامه دهد، قضاوتی سخت‌گیرانه‌تر وضع کنند

اینجا دوربین یک بچه است که به ما کمک می‌کند چنین تناقضاتی را مشاهده کنیم نه اینکه آن را حل کنیم. بچه نمی‌داند چرا این آدم‌ها برای فرار از نقش‌های اجتماعی، نقش تازه‌ای برای خودشان ساخته‌اند. نمی‌داند چرا برای رهایی از قواعد، باید از قواعد گروه خودشان پیروی کنند. حتی نمی‌داند چرا کسی که از آزادی حرف می‌زند، ممکن است نتواند آزادی دیگری را برای بیرون رفتن از بازی به رسمیت بشناسد. او فقط می‌بیند که آدم‌ها کاری را انجام می‌دهند، بعد درباره‌اش حرف می‌زنند.

ابله‌ها جلوی دوربین چه چیزی را اجرا می‌کنند؟

این همان لحظه‌ای است که ابله بودن از یک رفتار فردی فراتر می‌رود و به یک ساختار تبدیل می‌شود. ابله کسی نیست که لزوما نمی‌فهمد چه دارد انجام می دهد. درواقع ابله کسی است که می‌تواند هر کاری را به بخشی از تصویری که از خودش ساخته تبدیل سازد. اگر رفتارش شکست بخورد، می‌گوید دیگران نفهمیده‌اند. اگر کسی از او آسیب ببیند، می‌گوید آن شخص هنوز ظرفیت مواجهه با حقیقت را ندارد. اگر خودش تناقضی نشان دهد، آن تناقض را به نشانه پیچیدگی، جسارت یا آزادی تبدیل می‌کند. او همیشه راهی برای نجات تصویر خودش پیدا می‌کند. آیا این تصویر برای شما که در سال 2026 زندگی میکنید آشنا نیست؟ چه کاراکترهایی در زندگی شما چنین وجهی دارند؟ اجتنابی ها یا کسانی که متعهد به همان لحظه ای هستند که دارد رخ میدهد و پس از آن، تصویری برای ادامه ندارد.

با این وجود، دوربین کودکانه این تصویر را نجات نمی‌دهد. دوربین نه به شخصیت‌ها فرصت می‌دهد که قهرمان شوند، نه سعی میکند از آنها یک هیولا بسازد. آن‌ها را در همان وضعیت ناتمامی که درونش هستند، نگه می‌دارد. آدم‌هایی که شاید چیزی را فهمیده‌اند اما هنوز معلوم نیست فهمشان چه تغییری در زندگی خود و دیگری ایجاد کرده است.

چرا دوربین نباید همه‌ چیز را بفهمد؟

اگر فون تریه از ابتدا به ما می‌گفت که این شخصیت‌ها نمایندگان آزادی‌ هستند، یا بالعکس، آدم‌هایی خودخواه و فرصت‌طلب‌ که از رنج دیگران برای سرگرمی خودشان استفاده می‌کنند، مسئله بسیار ساده‌ سازی می‌شد. کافی بود شواهد را جمع کنیم، حکم بدهیم و از فیلم بیرون بیاییم. اما دوربینی که من دارم از آن حرف می‌زنم، چنین امکانی را از ما می‌گیرد. این دوربین هنوز به آن مرحله نرسیده که بداند باید کدام رفتار را نشانه آزادی بداند و کدام را نشانه خشونت. برای همین ما را مجبور می‌کند مدت بیشتری در موقعیت این افراد به ظاهر آنرمال باقی بمانیم.

البته این به معنای بی‌طرف بودن دوربین نیست. بچه هم انتخاب می‌کند که چه چیزی را ببیند. حال شاید آگاهانه نباشد اما این موضوع نمیتواند انتخاب ناآگاهانه بچه را کتمان کند. در واقع نگاهش روی چیزی می‌ماند و از چیز دیگری عبور می‌کند که از نظر خودش حوصله سر بر است. بنابراین چیزی را می‌بیند که احتمالا برای بزرگسال اهمیت چندانی ندارد.

کودکانه بودن دوربین به معنای حقیقت محض نیست. مسئله، تغییر معیار دیدن است. فیلم به جای آنکه به ما بگوید کدام لحظه مهم است، اجازه می‌دهد اهمیت از دل تماشای ناقص و پراکنده شکل بگیرد. ما مجبوریم میان تصاویر رابطه برقرار کنیم، اما هیچ تضمینی وجود ندارد که رابطه‌ای که ساخته‌ایم، همان رابطه‌ای باشد که شخصیت‌ها تجربه کرده‌اند.

از طرفی، این تفاوت، به‌ ویژه در فیلمی که آدم‌هایش پیوسته در حال اجرای نقش‌ هستند، اهمیت بالایی پیدا می کند. چون وقتی آدم‌ها در حال ایفای نقش خود هستند، فقط دیگران را فریب نمی‌دهند و بلکه ممکن است به‌ تدریج خودشان هم به نقششان وابسته شوند. به نوعی باور کنند که من همینی هستم که دارم نشان میدهم و آنچه که در خلوت خودم هستم، دروغی بیش نیست. همین پارادوکس است که فون تریه از نشان دادن آن لذت میبرد. دوربین کودکانه از این نظر یک امتیاز عجیب دارد. هنوز به اندازه کافی درگیر زبان و توجیهات بزرگسالانه نشده که هر رفتار را به قصدی روشن و هر قصدی را به هویتی ثابت تبدیل نماید. در نتیجه، ما با آدم‌هایی مواجه می‌شویم که نمی‌توانیم به‌ سادگی بگوییم واقعا چه کسانی هستند. مزیت دوربین برای مخاطب این است که دارد چیزی را نشان میدهد که همان لحظه دارد رخ میدهد. آن‌ها را در حین تبدیل شدن به دیگری می‌بینیم.

نقش‌ها پیش از آنکه شناخته شوند، دیده می‌شوند

در نهایت، شاید باید از خودمان بپرسیم چرا اینقدر اصرار داریم بفهمیم شخصیت‌های فیلم چه کسانی‌ هستند. چرا می‌خواهیم بدانیم کدام‌ یک صادقانه نقش بازی میکنند و کدام‌ یک فقط دارد ادای آزادی را درمی‌آورد؟ شاید این میل به تشخیص، خودش بخشی از همان تربیتی باشد که ما را به بزرگسال تبدیل کرده است. میل به اینکه هر چیزی را در جای مشخصی بگذاریم تا دیگر مجبور نباشیم با ابهامش زندگی کنیم.

اما دوربین فون تریه 6 ساله، پیش از آنکه شخصیت‌ها را بشناسد، آن‌ها را می‌بیند. او به دنبال قضاوت آدمها نیست و دوست دارد هر چه که میبیند را ثبت کند. شاید همینجا باشد که فیلم ما را به دردسر می‌اندازد. ما می‌خواهیم درباره ابله‌ها قضاوت کنیم، اما دوربین پیش از آنکه اجازه دهد قضاوت کنیم، ما را در موقعیت تماشاچی قرار می‌دهد. مخاطبب که ممکن است خودش هم نداند چرا دارد به این صحنه نگاه می‌کند. ما به آدم‌هایی نگاه می‌کنیم که دارند نقش آدمهای آنرمال را بازی می‌کنند اما همچنان اصرار داریم که ما به عنوان تماشاگر عاقل و دانا، افرادی با وجوه نامتعارف را میبینم و درباره شان قضاوت میکنیم. اما فون تریه اجازه نمیدهد و در آخر میگوید که تو هم که داری اینها را نگاه میکنی، از یک نوع اختلال شخصیت بهره میگیری و نباید اگر این نقش آفرینان را غیر متعارف ببینی، خود را تافته ای جدا بافته بدانی. هوش فون تریه را در همین جا باید ستود که هرگز فیلمسازی به اندازه او نتوانسته چنین اورلب هیجان انگیز و دیوانه واری را بین بازیگر و مخاطب به وجود آورد. زیرا او دارد میگوید کسی که دارد به ابلهان نگاه میکند، خودش وجه ابله بودن را مخفی کرده است. زیرا او در جهانی زندگی میکند که مزیت ابله بودن را به صورت طبیعی به نقش آفرینان میدهد مگر اینکه بخواهد کنج عزلت برگزیند.

بنابراین مسئله اساسی فون تریه در فیلم Idiots این است که لزوما دوربین بچه 6 ساله حقیقت را بهتر از ما نمی‌فهمد؛ بلکه ساز و کار زیست اجتماعی هنوز فرصت نکرده که به او یاد بدهد تا برای ندیدن حقیقت، بهانه‌ای بسازد.

Leave a comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *