\n
تئاتر در ایران مرده است!
مجله سیماچهSimache Journal

تئاتر در ایران مرده است!تئاتر در ایران مرده است!

۸ مرداد ۱۴۰۵مرداد 8, 1405 نویسنده:By javad kavandi 12 دقیقه مطالعه12 min read

گاهی فکر می‌کنم تئاتر در ایران مدت‌هاست مرده اما ما هنوز حاضر نیستیم این مرگ را بپذیریم و به همین دلیل هر شب چراغ سالن‌ ها را روشن، پوستر تازه‌ای چاپ می‌کنیم و درباره اجرای جدیدی حرف می‌زنیم. به طوری که چند بازیگر را روی صحنه می‌فرستیم و پس از پایان اجرا هم درباره میزانسن و بازی و طراحی صحنه و نور و موسیقی بحث می‌کنیم. انگار با مجموعه‌ای از این نشانه‌ها می‌توان ثابت کرد که چیزی به نام تئاتر هنوز زنده است. در حالی که مسئله من اصلا نبودن اجرا یا خالی بودن سالن تئاتر نیست، مسئله این است که آیا چیزی که امروز به نام تئاتر تولید می‌کنیم هنوز توانایی ایستادن در برابر جهان اطراف خودش را دارد یا خیر؟ اگر ندارد، باید بپرسیم چه چیزی را داریم به جای تئاتر در سالنهای روح پرور به خورد تماشاچی همیشه در صحنه می دهیم.

برای من تئاتر پیش از آنکه یک شغل با امکان دریدن یک موقعیت برای دیده شدن باشد، نوعی موضع گرفتن در برابر جهان اطراف است؛ آدم وقتی وارد تئاتر می‌شود، حتی اگر هیچ ادعای سیاسی یا اجتماعی هم نداشته باشد، در نهایت دارد نسبت خودش را با بدن، زبان، قدرت، ترس، میل، خشونت، سانسور و زندگی روزمره مشخص می‌کند و همین نسبت است که به آنچه روی صحنه اتفاق می‌افتد معنا می‌بخشد. وگرنه اگر قرار است فقط مجموعه‌ای از آدم‌ها را ببینیم که دیالوگ‌هایی را حفظ کرده‌اند و در یک منظومه از پیامبران جعلی جابجا می‌شوند، چرا باید اسمش را تئاتر بگذاریم و چه تفاوتی میان آن و هر محصول فرهنگی دیگری باقی می‌ماند؟

تئاتر در ایران مرده است

مشکل از جایی جدی می‌شود که فاصله میان حرفی که درباره خودمان می‌زنیم و کاری که واقعا داریم انجام می‌دهیم، آنقدر زیاد است که دیگر نمی‌توانیم این دو را کنار هم قرار دهیم. سال‌هاست درباره سانسور و پیامدهای آن که می‌توان به محدودیت، استقلال آرتیست و بسیار موارد دیگر اشاره کرد، حرف می‌زنیم. حتی از اینکه هنرمند و نه هنر، نباید زیر بار قدرت برود، می‌نویسیم. اما درست در همان لحظه‌ای که قرار است این حرف‌ها در زندگی واقعی هزینه‌ای پیدا کنند، ناگهان همه چیز تغییر می‌کند و همان آدمی که چند ماه پیش با قاطعیت گفته بود «من دیگر تحت این شرایط کار نمی‌کنم»، دوباره به صحنه برمی‌گردد. به طوری که برای همه این عقب‌ نشینی‌ هایی که کرده، توضیحی پیدا می‌کند. ولی او نمیداند که در نهایت او دارد ثابت می کند که تا پیش از این، هیچ اتفاقی نیفتاده است.

مسئله من حتی این نیست که چرا یک نفر نظرش را عوض کرده است، چون آدم حق دارد بترسد، خسته شود، شرایط زندگی‌اش را در نظر بگیرد و حتی پس از مدتی بفهمد تصمیمی که گرفته برایش امکان‌پذیر نیست؛ آنچه برای من یک مسئله مهم جلوه می کند، این است که چرا نمی‌توانیم درباره این تغییر صادق باشیم و چرا باید سازش خودمان را به شکل دیگری تعریف کنیم. چرا باید چیزی را که در ابتدا به عنوان اعتراض به اصطلاح مدنی با خودمان، نه لزوما با یک سیستم، معرفی کرده‌ایم، مدت‌ها بعد با زبان دیگری آن را به خورد دوستان و مخاطبانمان بدهیم تا همچنان بتوانیم ضمن نگهداشتن وضعیت خودمان در جایگاه معترض، همچنان به فیگور اینکه اتفاقی نیفتاده و من به تنهایی که نمیتوانم کاری کنم، ادامه دهیم. عجب! انگار بیش از آنکه نگران اکت خود باشیم، نگران تصویری هستیم که از خودمان ساخته‌ایم تا مبادا حقیقتمان افشا شود و دیگران پی به آن بازی کثیف ببرند. متاسفم در چنین دورانی زیست میکنم که حتی یک نفر باور کنید حتی یک نفر نیست که حاضر باشد تاوان بدهد که شاید همچون خیلی‌های دیگر که اصلا این داستان‌های هنری، اولویت زندگی شان نبود، شریف زندگی کنیم.

تئاتر رضا عبدو؛ یورش خشونت علیه خشونت

تئاتر در ایران مرده است!

تئاتر در ایران مرده است

اینجا دقیقا همان جایی است که به نظرم چیزی شبیه خودباختگی فرهنگی اتفاق می‌افتد؛ خودباختگی فرهنگی به این معنا نیست که کسی ناگهان همه ارزش‌هایش را کنار بگذارد یا به چیزی پارادوکسیکال با گذشته خودش تبدیل شود. گاهی اتفاق بسیار آرام‌ و دردناک‌ تر است و شامل مجموعه‌ای است از انتخاب های کوچک که هر کدام به تنهایی قابل توجیه به نظر می‌رسند. اما وقتی همه آن‌ها را کنار هم قرار می دهیم، متوجه می شویم که چیزی از آن موضع اولیه باقی نمانده است. درنتیجه فرهنگ بقا دقیقا از همینجا آغاز می‌شود؛ جایی که دیگر مهم نیست چه چیزی می‌خواهی بگویی، مهم این است که چطور می‌توانی همچنان ادامه بدهی یا چگونه می‌توانی اجرا داشته باشی. و مهمتر اینکه چگونه می‌توانی از چرخه تولید بیرون نیفتی. بنابراین در این میان کم‌ کم آن سوال اصلی که باید همیشه در مرکز کار هنری باشد، یعنی «برای چه دارم این کار را می‌کنم؟»، به حاشیه رفته و جای خودش را به سؤال دیگری می‌دهد که بسیار ساده‌تر و در عین حال خطرناک‌تر است: «چطور می‌توانم این کار را انجام بدهم؟»

به نظرم این دو سؤال تفاوت بسیار بزرگی با یکدیگر دارند، چون وقتی سوال اول را کنار می‌گذاری، دیگر فرم، محتوا، سیاست و اخلاق هم به تدریج تبدیل به ابزارهایی برای ادامه دادن می‌شوند و نه چیزهایی که باید درباره آن ه تصمیم گرفت. در چنین وضعیتی ممکن است کانسپت نمایش، آزادی را نشانه برود اما خودش محصول مجموعه‌ای از محدودیت‌ها باشد. حتی ممکن است درباره سرکوب حرف بزند اما در فرایند تولید، بارها و بارها همان سرکوب را به عنوان یک امر بدیهی مورد پذیرش قرار دهد. تا جایی که خود اثر هیچ خطری برای هیچ چیز ایجاد نمی‌کند. این شاید یکی از عجیب‌ترین اشکال مرگ تئاتر باشد که باید آن را به وضوح دید. اینکه بتوانی درباره هر چیزی حرف بزنی، بدون اینکه حرف زدن، خطری به وجود آورد.

تئاتر در ایران مرده است

واضح است که سانسور فقط آن چیزی نیست که یک نفر بتواند آن را با حذف بخشی از متن یک نمایشنامه نویس، نشان دهد. زیرا خطرناکترین شکل سانسور در چنین ساختاری، شامل حذف کردن بخشی از یک متن نیست بلکه چیزی است که پیش از نوشته شدن امکان حذف پیدا می کند. وقتی نویسنده از ابتدا می‌داند کدام جمله ممکن است وضعیت بقا را برای او به خطر بیندازد. یا حتی وقتی کارگردان از همان مرحله طراحی می‌داند چه چیزی را نمی‌تواند روی صحنه بیاورد. اینجاست که سانسور به بخشی از فرایند فکر کردن تبدیل میشود که خود آرتیست یا نویسنده هم گاهی نمیتواند آن را ببیند و گاهی نیز میداند اما سعی میکند به روی خودش نیاورد. در مکان‌هایی که باید نقش معترض را داشته باشد، تاویل انقلابی از متن و اجرا به زبان می آورد و در جایی دیگر، متن را یک وضعیت ساده از موقعیت انسانی میپندارد. حتی گاهی با سکوت و بی طرفی، عامل تمدید چنین وضعیتی میشود. اگر این یکی از اشکال شیادی نیست، پس چیست؟!

در چنین شرایطی، فرهنگ بقا می‌تواند به چیزی بسیار قدرتمند تبدیل شود؛ زیرا بعید است یک نفر، یک روز صبح از خواب بیدار شود و تصمیم بگیرد که «از امروز دیگر هیچ موضعی نداشته باشم» یا حتی بگوید «اصلا موضع من برای چه کسی مهم است؟». او خود را با این کلمه توجیه میکند که همه چیز موقت است و درنتیجه فعلا اینگونه است تا ببینیم چه میشود. مشکل کلمه «فعلا» این است که معمولا هیچوقت تمام نمی‌شود. همیشه یک شرایط اضطراری وجود دارد که بتوان توجیه کرد که این بار مجبور بودیم. امکان دیگری وجود نداشت. اگر من نیز حذف میشدم چه؟ اصلا آیا من محصول همین وضعیت نیستم؟ کاش این سوال را بپرسد اما هرگز نمیپرسد. چون توهم این را دارد که نه، هر جایی که بخواهم، جایی برای من هست و اینگونه نیست که بی توشه باقی بمانم. حتی بیشتر آنها با یک توجیه بسیار قدرتمند مواجه میشوند که این بار باید کار را نجات می‌دادیم. چون این کار فقط من نیستم، یک تیم بزرگ پشت کار هستند و من نسبت به آنها مسئولم. اصلا جواب اسپانسر را چه بگویم؟ ممکن است که بعدا آنها هرگز رغبت نکنند با من کار کنند. اشکالی ندارد. اگر وضعیت هم تغییر کرد و کسی نسبت به امروز من و ما، اعتراض کرد که چرا تن به چنین شرایطی دادی؟ پاسخ واضح است: مجبور بودیم. نه اینکه مجبور بودم. جمع بستن همیشه راهی برای گریز باقی میگذارد و ایرانی ها هم معروف هستند به فراموشی. آنها امروز درباره من حرف میزنند اما فردا یادشان میرود که اصلا چه موضعی گرفتم. اینها گفته‌های تمام آن افرادی است که زیر میز مواضع قبلی خود میزنند بدون اینکه فریاد بزنند. اما کافی است که آنها بخواهند زیر میز کار اشتباه خود بزنند که موج مردم در مسیر آن هستند، حاضر است به هزاران رسانه و فرد پول بدهد تا این خبر تغییر موضع او را جار بزنند. چه وضعیت ابزود و دردناکی است که ما در آن زندگی میکنیم که هیچکس روی موضع خود نمی ایستد.

تئاتر در ایران مرده است

اینجاست که من فکر می‌کنم بخش مهمی از مرگ تئاتر مشاهده چنین وضعیتی است. در اینکه دیگر هیچکس نمی‌داند کدام قسمت از این وضعیت واقعا اجبار بوده و کدام قسمت از آن انتخاب. چون آنقدر به زندگی کردن در وضعیت محدودیت عادت کرده‌ایم که مرز میان اجبار و انتخاب برای خودمان هم مبهم شده است. البته نمی‌توان ساده‌ لوحانه گفت هر هنرمندی که در چنین شرایطی کار می‌کند، آدمی سازشکار است یا هر کسی که روی صحنه می‌رود به سانسور تن داده است، چون زندگی واقعی بسیار پیچیده‌تر از این حرف‌هاست و آدم‌ها مسئولیت‌های مختلفی دارند که نمی‌توان با یک حکم کلی درباره آن‌ها قضاوت کرد؛ اما درست به همین دلیل است که مسئله صداقت اهمیت پیدا می‌کند. چون اگر کسی مجبور شده برای ادامه زندگی یا حفظ گروهش یا به هر دلیل دیگری بخشی از اثرش را تغییر دهد، دست‌ کم می‌تواند همین تناقض را بپذیرد و درباره آن حرف بزند، بدون اینکه لازم باشد این عقب‌نشینی را به شکل یک پیروزی اخلاقی عرضه کند. در واقع او باید این موضع و دلایل خود را علنی کند. نه اینکه بعدها درباره آن بگوید که مجبور بودیم.

من با تغییر نظر آدم‌ها مشکلی ندارم؛ با دروغ گفتن درباره تغییر نظر مشکل دارم. با شکست هم مشکلی ندارم، چون شکست اتفاقا می‌تواند یکی از انسانی‌ترین رخدادهایی باشد که برای یک هنرمند رخ می‌دهد. چیزی که نمی‌توانم تحمل کنم این است که شکست را پیروزی بنامیم، عقب‌نشینی را مقاومت معرفی کنیم و بعد از همه بخواهیم باور کنند که هیچ اتفاقی نیفتاده است. تئاتر برای من از جایی شروع می‌شود که انسان حاضر است مسئولیت چیزی را که می‌گوید بپذیرد. اگر کسی می‌گوید دیگر تحت شرایط سانسور کار نمی‌کند، باید بداند که این جمله فقط یک جمله زیبا برای مصاحبه روزنامه‌ای نیست و معنای آن زمانی مشخص می‌شود که واقعا شرایطی پیش بیاید که مجبور شود میان حرف خودش و امکان ادامه دادن یکی را انتخاب کند؛ همان‌جاست که موضع از یک جمله به یک تصمیم تبدیل می‌شود و همان‌جاست که مشخص می‌شود آنچه گفته‌ایم واقعاً بخشی از زندگی ما بوده یا فقط بخشی از تصویری که دوست داشته‌ایم از خودمان بسازیم.

اتاق نوشتن

تئاتر در ایران مرده است

شاید به همین دلیل است که امروز برای من مسئله اصلی تئاتر حتی ضعف بازی‌ها، کارگردانی‌های بد، متن‌های ضعیف یا اجراهای بی‌رمق نیست، هرچند همه این‌ها وجود دارند و نمی‌توان از کنارشان گذشت؛ مسئله عمیق‌تر از کیفیت یک اجراست و به این برمی‌گردد که آیا هنوز کسی روی صحنه هست که چیزی برای از دست دادن داشته باشد یا نه، آیا هنوز کسی هست که اگر لازم باشد برای حرفش هزینه بدهد، آیا هنوز چیزی وجود دارد که ارزش خطر کردن داشته باشد یا همه چیز آن‌قدر به محاسبه و مصلحت و بقا وابسته شده که حتی اعتراض هم باید پیش از اجرا از فیلتر امنیت عبور کند.

شاید به همین دلیل است که گاهی وارد سالن می‌شوم و احساس می‌کنم با وجود همه آدم‌هایی که روی صحنه هستند، چیزی غایب است؛ نه اینکه بازیگر بد باشد یا کارگردان چیزی بلد نباشد، بلکه انگار آن چیزی که باید از دل این آدم‌ها عبور کند، پیش از رسیدن به صحنه جایی در مسیر گم شده است. انگار نمایش پیش از آنکه به دست تماشاگر برسد، چند بار خودش را سانسور کرده، چند بار از خودش ترسیده و چند بار به خودش گفته: فعلا این را نگو. درنتیجه به همین دلیل است که تئاتر مرده است.

شاید دردناک‌ترین قسمت ماجرا همین باشد که فرهنگ بقا در ابتدا برای حفظ زندگی به وجود می‌آید اما اگر آنقدر ادامه پیدا کند که تمام تصمیم‌های ما را تت الشعاع قرار دهد، در نهایت ممکن است چیزی را که قرار بوده حفظ کند از بین ببرد. حتی ممکن است آنقدر برای زنده ماندن تئاتر تلاش کنیم که آخر سر فقط شکل ظاهری آن را زنده نگه داشته باشیم. بنابراین مسئله اساسی این است که آیا هنوز چیزی به نام تئاتر در ایران وجود دارد؟ من گاهی فکر می‌کنم جواب این سوال، دست‌ کم در بخش بزرگی از آنچه امروز می‌بینیم، بسیار تلخ‌تر از چیزی است که دوست داریم قبول کنیم.

تئاتر در ایران مرده است

ادامه دارد …

گاهی فکر می‌کنم تئاتر در ایران مدت‌هاست مرده اما ما هنوز حاضر نیستیم این مرگ را بپذیریم و به همین دلیل هر شب چراغ سالن‌ ها را روشن، پوستر تازه‌ای چاپ می‌کنیم و درباره اجرای جدیدی حرف می‌زنیم. به طوری که چند بازیگر را روی صحنه می‌فرستیم و پس از پایان اجرا هم درباره میزانسن و بازی و طراحی صحنه و نور و موسیقی بحث می‌کنیم. انگار با مجموعه‌ای از این نشانه‌ها می‌توان ثابت کرد که چیزی به نام تئاتر هنوز زنده است. در حالی که مسئله من اصلا نبودن اجرا یا خالی بودن سالن تئاتر نیست، مسئله این است که آیا چیزی که امروز به نام تئاتر تولید می‌کنیم هنوز توانایی ایستادن در برابر جهان اطراف خودش را دارد یا خیر؟ اگر ندارد، باید بپرسیم چه چیزی را داریم به جای تئاتر در سالنهای روح پرور به خورد تماشاچی همیشه در صحنه می دهیم.

برای من تئاتر پیش از آنکه یک شغل با امکان دریدن یک موقعیت برای دیده شدن باشد، نوعی موضع گرفتن در برابر جهان اطراف است؛ آدم وقتی وارد تئاتر می‌شود، حتی اگر هیچ ادعای سیاسی یا اجتماعی هم نداشته باشد، در نهایت دارد نسبت خودش را با بدن، زبان، قدرت، ترس، میل، خشونت، سانسور و زندگی روزمره مشخص می‌کند و همین نسبت است که به آنچه روی صحنه اتفاق می‌افتد معنا می‌بخشد. وگرنه اگر قرار است فقط مجموعه‌ای از آدم‌ها را ببینیم که دیالوگ‌هایی را حفظ کرده‌اند و در یک منظومه از پیامبران جعلی جابجا می‌شوند، چرا باید اسمش را تئاتر بگذاریم و چه تفاوتی میان آن و هر محصول فرهنگی دیگری باقی می‌ماند؟

تئاتر در ایران مرده است

مشکل از جایی جدی می‌شود که فاصله میان حرفی که درباره خودمان می‌زنیم و کاری که واقعا داریم انجام می‌دهیم، آنقدر زیاد است که دیگر نمی‌توانیم این دو را کنار هم قرار دهیم. سال‌هاست درباره سانسور و پیامدهای آن که می‌توان به محدودیت، استقلال آرتیست و بسیار موارد دیگر اشاره کرد، حرف می‌زنیم. حتی از اینکه هنرمند و نه هنر، نباید زیر بار قدرت برود، می‌نویسیم. اما درست در همان لحظه‌ای که قرار است این حرف‌ها در زندگی واقعی هزینه‌ای پیدا کنند، ناگهان همه چیز تغییر می‌کند و همان آدمی که چند ماه پیش با قاطعیت گفته بود «من دیگر تحت این شرایط کار نمی‌کنم»، دوباره به صحنه برمی‌گردد. به طوری که برای همه این عقب‌ نشینی‌ هایی که کرده، توضیحی پیدا می‌کند. ولی او نمیداند که در نهایت او دارد ثابت می کند که تا پیش از این، هیچ اتفاقی نیفتاده است.

مسئله من حتی این نیست که چرا یک نفر نظرش را عوض کرده است، چون آدم حق دارد بترسد، خسته شود، شرایط زندگی‌اش را در نظر بگیرد و حتی پس از مدتی بفهمد تصمیمی که گرفته برایش امکان‌پذیر نیست؛ آنچه برای من یک مسئله مهم جلوه می کند، این است که چرا نمی‌توانیم درباره این تغییر صادق باشیم و چرا باید سازش خودمان را به شکل دیگری تعریف کنیم. چرا باید چیزی را که در ابتدا به عنوان اعتراض به اصطلاح مدنی با خودمان، نه لزوما با یک سیستم، معرفی کرده‌ایم، مدت‌ها بعد با زبان دیگری آن را به خورد دوستان و مخاطبانمان بدهیم تا همچنان بتوانیم ضمن نگهداشتن وضعیت خودمان در جایگاه معترض، همچنان به فیگور اینکه اتفاقی نیفتاده و من به تنهایی که نمیتوانم کاری کنم، ادامه دهیم. عجب! انگار بیش از آنکه نگران اکت خود باشیم، نگران تصویری هستیم که از خودمان ساخته‌ایم تا مبادا حقیقتمان افشا شود و دیگران پی به آن بازی کثیف ببرند. متاسفم در چنین دورانی زیست میکنم که حتی یک نفر باور کنید حتی یک نفر نیست که حاضر باشد تاوان بدهد که شاید همچون خیلی‌های دیگر که اصلا این داستان‌های هنری، اولویت زندگی شان نبود، شریف زندگی کنیم.

تئاتر رضا عبدو؛ یورش خشونت علیه خشونت

تئاتر در ایران مرده است!

تئاتر در ایران مرده است

اینجا دقیقا همان جایی است که به نظرم چیزی شبیه خودباختگی فرهنگی اتفاق می‌افتد؛ خودباختگی فرهنگی به این معنا نیست که کسی ناگهان همه ارزش‌هایش را کنار بگذارد یا به چیزی پارادوکسیکال با گذشته خودش تبدیل شود. گاهی اتفاق بسیار آرام‌ و دردناک‌ تر است و شامل مجموعه‌ای است از انتخاب های کوچک که هر کدام به تنهایی قابل توجیه به نظر می‌رسند. اما وقتی همه آن‌ها را کنار هم قرار می دهیم، متوجه می شویم که چیزی از آن موضع اولیه باقی نمانده است. درنتیجه فرهنگ بقا دقیقا از همینجا آغاز می‌شود؛ جایی که دیگر مهم نیست چه چیزی می‌خواهی بگویی، مهم این است که چطور می‌توانی همچنان ادامه بدهی یا چگونه می‌توانی اجرا داشته باشی. و مهمتر اینکه چگونه می‌توانی از چرخه تولید بیرون نیفتی. بنابراین در این میان کم‌ کم آن سوال اصلی که باید همیشه در مرکز کار هنری باشد، یعنی «برای چه دارم این کار را می‌کنم؟»، به حاشیه رفته و جای خودش را به سؤال دیگری می‌دهد که بسیار ساده‌تر و در عین حال خطرناک‌تر است: «چطور می‌توانم این کار را انجام بدهم؟»

به نظرم این دو سؤال تفاوت بسیار بزرگی با یکدیگر دارند، چون وقتی سوال اول را کنار می‌گذاری، دیگر فرم، محتوا، سیاست و اخلاق هم به تدریج تبدیل به ابزارهایی برای ادامه دادن می‌شوند و نه چیزهایی که باید درباره آن ه تصمیم گرفت. در چنین وضعیتی ممکن است کانسپت نمایش، آزادی را نشانه برود اما خودش محصول مجموعه‌ای از محدودیت‌ها باشد. حتی ممکن است درباره سرکوب حرف بزند اما در فرایند تولید، بارها و بارها همان سرکوب را به عنوان یک امر بدیهی مورد پذیرش قرار دهد. تا جایی که خود اثر هیچ خطری برای هیچ چیز ایجاد نمی‌کند. این شاید یکی از عجیب‌ترین اشکال مرگ تئاتر باشد که باید آن را به وضوح دید. اینکه بتوانی درباره هر چیزی حرف بزنی، بدون اینکه حرف زدن، خطری به وجود آورد.

تئاتر در ایران مرده است

واضح است که سانسور فقط آن چیزی نیست که یک نفر بتواند آن را با حذف بخشی از متن یک نمایشنامه نویس، نشان دهد. زیرا خطرناکترین شکل سانسور در چنین ساختاری، شامل حذف کردن بخشی از یک متن نیست بلکه چیزی است که پیش از نوشته شدن امکان حذف پیدا می کند. وقتی نویسنده از ابتدا می‌داند کدام جمله ممکن است وضعیت بقا را برای او به خطر بیندازد. یا حتی وقتی کارگردان از همان مرحله طراحی می‌داند چه چیزی را نمی‌تواند روی صحنه بیاورد. اینجاست که سانسور به بخشی از فرایند فکر کردن تبدیل میشود که خود آرتیست یا نویسنده هم گاهی نمیتواند آن را ببیند و گاهی نیز میداند اما سعی میکند به روی خودش نیاورد. در مکان‌هایی که باید نقش معترض را داشته باشد، تاویل انقلابی از متن و اجرا به زبان می آورد و در جایی دیگر، متن را یک وضعیت ساده از موقعیت انسانی میپندارد. حتی گاهی با سکوت و بی طرفی، عامل تمدید چنین وضعیتی میشود. اگر این یکی از اشکال شیادی نیست، پس چیست؟!

در چنین شرایطی، فرهنگ بقا می‌تواند به چیزی بسیار قدرتمند تبدیل شود؛ زیرا بعید است یک نفر، یک روز صبح از خواب بیدار شود و تصمیم بگیرد که «از امروز دیگر هیچ موضعی نداشته باشم» یا حتی بگوید «اصلا موضع من برای چه کسی مهم است؟». او خود را با این کلمه توجیه میکند که همه چیز موقت است و درنتیجه فعلا اینگونه است تا ببینیم چه میشود. مشکل کلمه «فعلا» این است که معمولا هیچوقت تمام نمی‌شود. همیشه یک شرایط اضطراری وجود دارد که بتوان توجیه کرد که این بار مجبور بودیم. امکان دیگری وجود نداشت. اگر من نیز حذف میشدم چه؟ اصلا آیا من محصول همین وضعیت نیستم؟ کاش این سوال را بپرسد اما هرگز نمیپرسد. چون توهم این را دارد که نه، هر جایی که بخواهم، جایی برای من هست و اینگونه نیست که بی توشه باقی بمانم. حتی بیشتر آنها با یک توجیه بسیار قدرتمند مواجه میشوند که این بار باید کار را نجات می‌دادیم. چون این کار فقط من نیستم، یک تیم بزرگ پشت کار هستند و من نسبت به آنها مسئولم. اصلا جواب اسپانسر را چه بگویم؟ ممکن است که بعدا آنها هرگز رغبت نکنند با من کار کنند. اشکالی ندارد. اگر وضعیت هم تغییر کرد و کسی نسبت به امروز من و ما، اعتراض کرد که چرا تن به چنین شرایطی دادی؟ پاسخ واضح است: مجبور بودیم. نه اینکه مجبور بودم. جمع بستن همیشه راهی برای گریز باقی میگذارد و ایرانی ها هم معروف هستند به فراموشی. آنها امروز درباره من حرف میزنند اما فردا یادشان میرود که اصلا چه موضعی گرفتم. اینها گفته‌های تمام آن افرادی است که زیر میز مواضع قبلی خود میزنند بدون اینکه فریاد بزنند. اما کافی است که آنها بخواهند زیر میز کار اشتباه خود بزنند که موج مردم در مسیر آن هستند، حاضر است به هزاران رسانه و فرد پول بدهد تا این خبر تغییر موضع او را جار بزنند. چه وضعیت ابزود و دردناکی است که ما در آن زندگی میکنیم که هیچکس روی موضع خود نمی ایستد.

تئاتر در ایران مرده است

اینجاست که من فکر می‌کنم بخش مهمی از مرگ تئاتر مشاهده چنین وضعیتی است. در اینکه دیگر هیچکس نمی‌داند کدام قسمت از این وضعیت واقعا اجبار بوده و کدام قسمت از آن انتخاب. چون آنقدر به زندگی کردن در وضعیت محدودیت عادت کرده‌ایم که مرز میان اجبار و انتخاب برای خودمان هم مبهم شده است. البته نمی‌توان ساده‌ لوحانه گفت هر هنرمندی که در چنین شرایطی کار می‌کند، آدمی سازشکار است یا هر کسی که روی صحنه می‌رود به سانسور تن داده است، چون زندگی واقعی بسیار پیچیده‌تر از این حرف‌هاست و آدم‌ها مسئولیت‌های مختلفی دارند که نمی‌توان با یک حکم کلی درباره آن‌ها قضاوت کرد؛ اما درست به همین دلیل است که مسئله صداقت اهمیت پیدا می‌کند. چون اگر کسی مجبور شده برای ادامه زندگی یا حفظ گروهش یا به هر دلیل دیگری بخشی از اثرش را تغییر دهد، دست‌ کم می‌تواند همین تناقض را بپذیرد و درباره آن حرف بزند، بدون اینکه لازم باشد این عقب‌نشینی را به شکل یک پیروزی اخلاقی عرضه کند. در واقع او باید این موضع و دلایل خود را علنی کند. نه اینکه بعدها درباره آن بگوید که مجبور بودیم.

من با تغییر نظر آدم‌ها مشکلی ندارم؛ با دروغ گفتن درباره تغییر نظر مشکل دارم. با شکست هم مشکلی ندارم، چون شکست اتفاقا می‌تواند یکی از انسانی‌ترین رخدادهایی باشد که برای یک هنرمند رخ می‌دهد. چیزی که نمی‌توانم تحمل کنم این است که شکست را پیروزی بنامیم، عقب‌نشینی را مقاومت معرفی کنیم و بعد از همه بخواهیم باور کنند که هیچ اتفاقی نیفتاده است. تئاتر برای من از جایی شروع می‌شود که انسان حاضر است مسئولیت چیزی را که می‌گوید بپذیرد. اگر کسی می‌گوید دیگر تحت شرایط سانسور کار نمی‌کند، باید بداند که این جمله فقط یک جمله زیبا برای مصاحبه روزنامه‌ای نیست و معنای آن زمانی مشخص می‌شود که واقعا شرایطی پیش بیاید که مجبور شود میان حرف خودش و امکان ادامه دادن یکی را انتخاب کند؛ همان‌جاست که موضع از یک جمله به یک تصمیم تبدیل می‌شود و همان‌جاست که مشخص می‌شود آنچه گفته‌ایم واقعاً بخشی از زندگی ما بوده یا فقط بخشی از تصویری که دوست داشته‌ایم از خودمان بسازیم.

اتاق نوشتن

تئاتر در ایران مرده است

شاید به همین دلیل است که امروز برای من مسئله اصلی تئاتر حتی ضعف بازی‌ها، کارگردانی‌های بد، متن‌های ضعیف یا اجراهای بی‌رمق نیست، هرچند همه این‌ها وجود دارند و نمی‌توان از کنارشان گذشت؛ مسئله عمیق‌تر از کیفیت یک اجراست و به این برمی‌گردد که آیا هنوز کسی روی صحنه هست که چیزی برای از دست دادن داشته باشد یا نه، آیا هنوز کسی هست که اگر لازم باشد برای حرفش هزینه بدهد، آیا هنوز چیزی وجود دارد که ارزش خطر کردن داشته باشد یا همه چیز آن‌قدر به محاسبه و مصلحت و بقا وابسته شده که حتی اعتراض هم باید پیش از اجرا از فیلتر امنیت عبور کند.

شاید به همین دلیل است که گاهی وارد سالن می‌شوم و احساس می‌کنم با وجود همه آدم‌هایی که روی صحنه هستند، چیزی غایب است؛ نه اینکه بازیگر بد باشد یا کارگردان چیزی بلد نباشد، بلکه انگار آن چیزی که باید از دل این آدم‌ها عبور کند، پیش از رسیدن به صحنه جایی در مسیر گم شده است. انگار نمایش پیش از آنکه به دست تماشاگر برسد، چند بار خودش را سانسور کرده، چند بار از خودش ترسیده و چند بار به خودش گفته: فعلا این را نگو. درنتیجه به همین دلیل است که تئاتر مرده است.

شاید دردناک‌ترین قسمت ماجرا همین باشد که فرهنگ بقا در ابتدا برای حفظ زندگی به وجود می‌آید اما اگر آنقدر ادامه پیدا کند که تمام تصمیم‌های ما را تت الشعاع قرار دهد، در نهایت ممکن است چیزی را که قرار بوده حفظ کند از بین ببرد. حتی ممکن است آنقدر برای زنده ماندن تئاتر تلاش کنیم که آخر سر فقط شکل ظاهری آن را زنده نگه داشته باشیم. بنابراین مسئله اساسی این است که آیا هنوز چیزی به نام تئاتر در ایران وجود دارد؟ من گاهی فکر می‌کنم جواب این سوال، دست‌ کم در بخش بزرگی از آنچه امروز می‌بینیم، بسیار تلخ‌تر از چیزی است که دوست داریم قبول کنیم.

تئاتر در ایران مرده است

ادامه دارد …

Leave a comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *