\n
مجله آستیمAasteem Journal

سینمای ایران در اسارت یک روایت؛ چگونه نگاه چپ، خیال سینمای ایران را مصادره کرد؟سینمای ایران در اسارت یک روایت؛ چگونه نگاه چپ، خیال سینمای ایران را مصادره کرد؟

۱۳ مرداد ۱۴۰۵مرداد 13, 1405 نویسنده:By javad kavandi 4 دقیقه مطالعه4 min read

سال‌هاست که سینمای ایران گرفتار یک سوء تفاهم بزرگ شده است؛ سوءتفاهمی که می‌گوید هرچه تصویر جامعه تیره‌تر باشد، فیلم عمیق‌تر است. هرچه شخصیت‌ها فقیرتر، ناامیدتر و شکست‌خورده‌تر باشند، اثر هنری‌تر محسوب می‌شود. در نتیجه، بخش مهمی از سینمای ایران به کارخانه تولید رنج تبدیل شده است؛ کارخانه‌ای که محصول اصلی آن نه کشف حقیقت، بلکه تکرار یک جهان‌بینی خاص است.

این جهان‌بینی، ریشه در سنت روشنفکری چپ دارد؛ سنتی که از دهه ۱۳۴۰ وارد ادبیات و سینمای ایران شد و هنوز سایه آن بر بسیاری از فیلم‌ها سنگینی می‌کند. در این نگاه، سرمایه همواره مشکوک است، ثروت حاصل فساد است، کارآفرین اغلب استثمارگر است و طبقه فرودست، حتی اگر خطا کند، حامل نوعی برتری اخلاقی تلقی می‌شود.

این الگو آنقدر تکرار شده که دیگر به کلیشه تبدیل شده است. امروز اگر فیلمی درباره یک صنعتگر موفق، یک شرکت دانش‌بنیان، یک مخترع، یک پزشک، یک مدیر کارآمد یا حتی یک خانواده طبقه متوسط خوشحال ساخته شود، بسیاری آن را سفارشی، تبلیغاتی یا غیرواقعی می‌نامند. اما فیلمی که سراسر فقر، اعتیاد، خشونت و فروپاشی باشد، بدون آنکه حتی تحلیل عمیقی ارائه دهد، به‌ سرعت برچسب اجتماعی و واقع‌گرا دریافت می‌کند.

سینمای ایران در اسارت یک روایت

پاسخ را باید در ترکیب سه عامل جستجو کرد: میراث روشنفکری چپ، سلیقه بخشی از جشنواره‌های بین‌المللی و چرخه بسته تولید و نقد در داخل کشور. طی دهه‌ها، فیلمسازان آموخته‌اند که روایت بحران، بیش از روایت پیشرفت دیده می‌شود. نتیجه آن شده که بسیاری از آثار، نه برای شناخت جامعه بلکه برای تایید انتظارات از پیش‌ساخته‌ شده به تولید رسیده‌اند.

بیشتر بخوانید: چرا سینمای چپ شکست خورده است؟

البته نباید به دام اغراق افتاد. هر فیلمی که درباره فقر یا بی‌عدالتی ساخته می‌شود، الزاما اثری چپ‌گرایانه نیست. پرداختن به آسیب‌های اجتماعی، وظیفه طبیعی سینماست. مسئله از جایی آغاز می‌شود که این روایت، تنها روایت معتبر تلقی شود و سایر تجربه‌های زیسته جامعه به حاشیه رانده شوند.

واقعیت این است که ایران فقط حاشیه شهر نیست. ایران فقط اعتیاد، طلاق، کودکان کار و زندان نیست. ایران میلیون‌ها کارآفرین، معلم، مهندس، پزشک، پژوهشگر، هنرمند، ورزشکار و خانواده‌ای است که هر روز برای ساختن زندگی بهتر تلاش می‌کنند. اما سهم این واقعیت از سینمای ایران چقدر است؟ تقریبا هیچ.

سینمایی که فقط یک چهره از جامعه را نشان می‌دهد، دیگر آینه جامعه نیست؛ بلکه انتخابی گزینشی از واقعیت است. این انتخاب ممکن است از باورهای ایدئولوژیک، منافع اقتصادی، ذائقه جشنواره‌ها یا عادت‌های فکری ناشی شود، اما در هر صورت، نتیجه آن کاهش تنوع روایت‌هاست.

سینمای ایران در اسارت یک روایت؛ چگونه نگاه چپ، خیال سینمای ایران را مصادره کرد؟

چرخه معیوب نقد سینمای ایران

نقد دیگر، متوجه فضای نقد سینماست. در بسیاری از محافل، فیلمی که به ارزش‌هایی مانند کار، تولید، امید یا موفقیت بپردازد، پیش از آنکه دیده شود، متهم به شعارزدگی می‌شود. در مقابل، فیلمی که صرفا ناامیدی را بازتولید کند، اغلب با عنوان شجاع، جسور یا واقع‌گرا ستایش می‌شود. این دوگانگی، خود به بازتولید همان الگوی مسلط کمک کرده است.

در حالی سینمای جهان چنین نیست. در کنار فیلم‌هایی که از فقر، تبعیض و شکست می‌گویند، آثاری نیز ساخته می‌شوند که از نوآوری، جاه‌طلبی، موفقیت، علم، تجارت، خانواده و امید سخن می‌گویند. تنوع روایت، راز پویایی سینماست؛ نه سلطه یک جهان‌بینی.

اگر قرار است سینمای ایران دوباره زنده شود، نخست باید از انحصار فکری فاصله بگیرد. نه حذف روایت‌های انتقادی راه‌ حل است و نه ادامه انحصار آن‌ها. جامعه‌ای که هزاران تجربه متفاوت دارد، به سینمایی نیاز دارد که هزاران روایت متفاوت را نیز بپذیرد.

مشکل اصلی سینمای ایران این نیست که بیش از حد به فقر پرداخته است؛ مشکل آن است که برای بسیاری از فیلمسازان، فقر به تنها لنزی تبدیل شده که از پشت آن می‌توان ایران را دید. تا زمانی که این لنز یگانه باقی بماند، سینمای ایران بیش از آنکه واقعیت را کشف کند، در حال تکرار پیش‌فرض‌های خود خواهد بود.

سال‌هاست که سینمای ایران گرفتار یک سوء تفاهم بزرگ شده است؛ سوءتفاهمی که می‌گوید هرچه تصویر جامعه تیره‌تر باشد، فیلم عمیق‌تر است. هرچه شخصیت‌ها فقیرتر، ناامیدتر و شکست‌خورده‌تر باشند، اثر هنری‌تر محسوب می‌شود. در نتیجه، بخش مهمی از سینمای ایران به کارخانه تولید رنج تبدیل شده است؛ کارخانه‌ای که محصول اصلی آن نه کشف حقیقت، بلکه تکرار یک جهان‌بینی خاص است.

این جهان‌بینی، ریشه در سنت روشنفکری چپ دارد؛ سنتی که از دهه ۱۳۴۰ وارد ادبیات و سینمای ایران شد و هنوز سایه آن بر بسیاری از فیلم‌ها سنگینی می‌کند. در این نگاه، سرمایه همواره مشکوک است، ثروت حاصل فساد است، کارآفرین اغلب استثمارگر است و طبقه فرودست، حتی اگر خطا کند، حامل نوعی برتری اخلاقی تلقی می‌شود.

این الگو آنقدر تکرار شده که دیگر به کلیشه تبدیل شده است. امروز اگر فیلمی درباره یک صنعتگر موفق، یک شرکت دانش‌بنیان، یک مخترع، یک پزشک، یک مدیر کارآمد یا حتی یک خانواده طبقه متوسط خوشحال ساخته شود، بسیاری آن را سفارشی، تبلیغاتی یا غیرواقعی می‌نامند. اما فیلمی که سراسر فقر، اعتیاد، خشونت و فروپاشی باشد، بدون آنکه حتی تحلیل عمیقی ارائه دهد، به‌ سرعت برچسب اجتماعی و واقع‌گرا دریافت می‌کند.

سینمای ایران در اسارت یک روایت

پاسخ را باید در ترکیب سه عامل جستجو کرد: میراث روشنفکری چپ، سلیقه بخشی از جشنواره‌های بین‌المللی و چرخه بسته تولید و نقد در داخل کشور. طی دهه‌ها، فیلمسازان آموخته‌اند که روایت بحران، بیش از روایت پیشرفت دیده می‌شود. نتیجه آن شده که بسیاری از آثار، نه برای شناخت جامعه بلکه برای تایید انتظارات از پیش‌ساخته‌ شده به تولید رسیده‌اند.

بیشتر بخوانید: چرا سینمای چپ شکست خورده است؟

البته نباید به دام اغراق افتاد. هر فیلمی که درباره فقر یا بی‌عدالتی ساخته می‌شود، الزاما اثری چپ‌گرایانه نیست. پرداختن به آسیب‌های اجتماعی، وظیفه طبیعی سینماست. مسئله از جایی آغاز می‌شود که این روایت، تنها روایت معتبر تلقی شود و سایر تجربه‌های زیسته جامعه به حاشیه رانده شوند.

واقعیت این است که ایران فقط حاشیه شهر نیست. ایران فقط اعتیاد، طلاق، کودکان کار و زندان نیست. ایران میلیون‌ها کارآفرین، معلم، مهندس، پزشک، پژوهشگر، هنرمند، ورزشکار و خانواده‌ای است که هر روز برای ساختن زندگی بهتر تلاش می‌کنند. اما سهم این واقعیت از سینمای ایران چقدر است؟ تقریبا هیچ.

سینمایی که فقط یک چهره از جامعه را نشان می‌دهد، دیگر آینه جامعه نیست؛ بلکه انتخابی گزینشی از واقعیت است. این انتخاب ممکن است از باورهای ایدئولوژیک، منافع اقتصادی، ذائقه جشنواره‌ها یا عادت‌های فکری ناشی شود، اما در هر صورت، نتیجه آن کاهش تنوع روایت‌هاست.

سینمای ایران در اسارت یک روایت؛ چگونه نگاه چپ، خیال سینمای ایران را مصادره کرد؟

چرخه معیوب نقد سینمای ایران

نقد دیگر، متوجه فضای نقد سینماست. در بسیاری از محافل، فیلمی که به ارزش‌هایی مانند کار، تولید، امید یا موفقیت بپردازد، پیش از آنکه دیده شود، متهم به شعارزدگی می‌شود. در مقابل، فیلمی که صرفا ناامیدی را بازتولید کند، اغلب با عنوان شجاع، جسور یا واقع‌گرا ستایش می‌شود. این دوگانگی، خود به بازتولید همان الگوی مسلط کمک کرده است.

در حالی سینمای جهان چنین نیست. در کنار فیلم‌هایی که از فقر، تبعیض و شکست می‌گویند، آثاری نیز ساخته می‌شوند که از نوآوری، جاه‌طلبی، موفقیت، علم، تجارت، خانواده و امید سخن می‌گویند. تنوع روایت، راز پویایی سینماست؛ نه سلطه یک جهان‌بینی.

اگر قرار است سینمای ایران دوباره زنده شود، نخست باید از انحصار فکری فاصله بگیرد. نه حذف روایت‌های انتقادی راه‌ حل است و نه ادامه انحصار آن‌ها. جامعه‌ای که هزاران تجربه متفاوت دارد، به سینمایی نیاز دارد که هزاران روایت متفاوت را نیز بپذیرد.

مشکل اصلی سینمای ایران این نیست که بیش از حد به فقر پرداخته است؛ مشکل آن است که برای بسیاری از فیلمسازان، فقر به تنها لنزی تبدیل شده که از پشت آن می‌توان ایران را دید. تا زمانی که این لنز یگانه باقی بماند، سینمای ایران بیش از آنکه واقعیت را کشف کند، در حال تکرار پیش‌فرض‌های خود خواهد بود.

Leave a comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *