\n
فون تریه و جنون سکس؛ وقتی میل دیگر به لذت ختم نمی‌شود
مجله آستیمAasteem Journal

فون تریه و جنون سکسLars von Trier and the Madness of Sex

۲۶ شهریور ۱۴۰۵شهریور 26, 1405 نویسنده:By javad kavandi 15 دقیقه مطالعه15 min read

در جهان سینمای لارس فون تریه، بدن به ندرت فقط بدن است. بدن محل وقوع حادثه‌ای است که پیش از آن در ذهن آغاز شده؛ جایی که میل، شرم، گناه، ترس و تنهایی یکدیگر را می‌بلعند. سکس در چنین جهانی نه یک پاسخ ساده به میل، بلکه گاهی صورت بیرونی یک پرسش بی‌پاسخ است: انسان دقیقا چه چیزی را می‌خواهد؟ آیا آنچه می‌خواهد همان چیزی است که می‌پندارد می‌خواهد؟ یا پشت میل آشکار، میلی دیگر پنهان شده است؟

اینجاست که عنوان «فون تریه و جنون سکس» معنای دیگری پیدا می‌کند. جنون در اینجا صرفاً به معنای شدت میل جنسی نیست. جنون می‌تواند همان لحظه‌ای باشد که میل دیگر به فرمان عقل گوش نمی‌دهد؛ زمانی که انسان چیزی را تکرار می‌کند، با اینکه می‌داند تکرار آن او را به همان نقطه قبلی بازمی‌گرداند. اینجا سینمای فون تریه به روانکاوی فرویدی نزدیک می‌شود؛ به جهانی که در آن انسان همیشه مالک کامل امیال خودش نیست. فروید نیز sexuality را بسیار گسترده‌تر از رفتار جنسی تعریف می‌کرد و آن را با انرژی لیبیدویی، بدن، لذت و تجربه‌های نخستین زندگی پیوند می‌داد.

اما اگر فروید از اتاق تاریک ناخودآگاه حرف می‌زند، فون تریه دوربینش را وارد همان اتاق می‌کند. او پرده را کنار نمی‌زند تا چیزی را توضیح دهد؛ بیشتر کاری می‌کند که تماشاگر در برابر چیزی قرار بگیرد که توضیح‌دادنش دشوار است. از این منظر، «جنون سکس در سینمای فون تریه» بیش از آنکه درباره سکس باشد، درباره شکست انسان در مهار میل است؛ درباره فاصله میان آنچه می‌خواهیم و آنچه خیال می‌کنیم باید بخواهیم.

فون تریه؛ سینمای میل، گناه و سقوط

لارس فون تریه علاقه‌ای عجیب به شخصیت‌هایی دارد که در موقعیتی عادی متوقف نمی‌شوند. شخصیت‌های او اغلب به نقطه‌ای می‌رسند که در آن تصمیم‌هایشان دیگر فقط تصمیم نیست؛ تبدیل به نیرویی می‌شود که آنها را با خود می‌برد. میل در این سینما شبیه رودخانه‌ای نیست که بتوان مسیرش را تغییر داد؛ بیشتر شبیه سیلابی است که مرزهای قبلی را از میان می‌برد.

به همین دلیل، وقتی درباره «فون تریه و جنون سکس» حرف می‌زنیم، نباید تنها به صحنه‌های جنسی یا حضور بدن در فیلم‌های او توجه کنیم. مسئله اصلی ساختار میل است. شخصیت فون تریه گاهی نمی‌تواند از چیزی که او را آزار می‌دهد فاصله بگیرد، زیرا همان چیزی که رنج می‌آفریند، همزمان بخشی از میل او نیز هست. این دوگانگی یکی از نقاط مهم خوانش روانکاوانه آثار اوست.

در نگاه فرویدی، میل چیزی شفاف و یک‌لایه نیست. بخش‌هایی از آن می‌توانند سرکوب شوند و در شکل‌های دیگری بازگردند. موزه فروید لندن نیز در توضیح دیدگاه فرویدی درباره sexuality بر همین نکته تأکید می‌کند که برای فروید، امیال جنسی فقط به رفتار جنسی بزرگسالان محدود نبودند و تجربه‌های بدنی و عاطفی نخستین نیز در شکل‌گیری آنها نقش داشتند.

فون تریه و جنون سکس؛ وقتی میل دیگر به لذت ختم نمی‌شود

فروید؛ میل چرا همیشه به لذت ختم نمی‌شود؟

اگر ساده‌ترین تصویر از میل این باشد که انسان چیزی را می‌خواهد تا به لذت برسد، بخش بزرگی از رفتار انسان بی‌معنا باقی می‌ماند. چرا کسی بارها وارد رابطه‌ای می‌شود که می‌داند پایانش دردناک است؟ چرا برخی آدم‌ها الگوهای مشابهی را در روابط مختلف تکرار می‌کنند؟ چرا چیزی که قرار بوده رهایی باشد، گاهی خودش تبدیل به زندان می‌شود؟

فروید در مفهوم «اجبار به تکرار» با همین معما مواجه شد. او متوجه شد انسان گاهی تجربه‌هایی را بازسازی می‌کند که ظاهراً برخلاف اصل لذت‌اند. این مفهوم ابتدا در نوشته‌های سال ۱۹۱۴ مطرح شد و در «ورای اصل لذت» در سال ۱۹۲۰ جایگاه نظری مهم‌تری پیدا کرد.

در چنین نگاهی، «جنون سکس» را می‌توان نه صرفا میل بیش از اندازه، بلکه شکلی از گرفتارشدن در تکرار فهمید. فرد ممکن است تصور کند به دنبال شخصی تازه، تجربه‌ای تازه یا لذتی تازه است، اما ناخودآگاه همان داستان قدیمی را با چهره‌ای تازه بازنویسی می‌کند. آدم‌ها تغییر می‌کنند، مکان‌ها تغییر می‌کنند، بدن‌ها تغییر می‌کنند؛ اما سناریو گاهی همان سناریوی قبلی باقی می‌ماند.

بکت؛ در انتظار چیزی که هرگز نمی‌رسد

اگر فروید می‌پرسد چرا انسان تکرار می‌کند، بکت می‌تواند تصویر ادبی این پرسش باشد. در جهان بکت، انتظار اغلب جای حرکت را می‌گیرد. شخصیت می‌ماند، صبر می‌کند، دوباره صبر می‌کند و در نهایت همان چیزی را تجربه می‌کند که پیش از آن تجربه کرده بود: انتظار.

این منطق را می‌توان به «جنون سکس» نیز منتقل کرد. میل وعده می‌دهد که بعد از رسیدن، چیزی تمام خواهد شد. اما میل تمام نمی‌شود. رسیدن، پایان نیست؛ آغاز انتظار بعدی است. بدن به آرامش می‌رسد، اما ذهن دوباره سؤال دیگری می‌سازد. شخص دیگری، تجربه دیگری، تحریک دیگری، تأیید دیگری.

اینجاست که فون تریه، فروید و بکت در یک نقطه خیالی به هم نزدیک می‌شوند. فروید به ناخودآگاه نگاه می‌کند، بکت به تکرار و انتظار، و فون تریه به بدن انسانی که زیر فشار همین دو نیرو قرار گرفته است. انسان می‌دود تا به جایی برسد؛ سپس می‌فهمد که جایی که رسیده همان جایی است که از آن فرار کرده بود.

چرا لارس فون تریه را می‌توان بزرگ‌ترین فیلمساز تاریخ دانست؟

لیبیدو؛ نیرویی بیشتر از میل جنسی

لیبیدو در زبان روزمره گاهی فقط مترادف میل جنسی گرفته می‌شود، اما در دستگاه نظری فروید مفهوم گسترده‌تری دارد. انرژی لیبیدویی به حوزه میل، پیوند، لذت و سرمایه‌گذاری روانی مربوط می‌شود. بنابراین وقتی از میل جنسی در سینمای فون تریه صحبت می‌کنیم، بهتر است آن را به عنوان بخشی از اقتصاد کلی روان ببینیم.

ممکن است فرد به ظاهر در جست‌وجوی رابطه جنسی باشد، اما در سطحی عمیق‌تر به دنبال دیده‌شدن، دوست داشته‌شدن، غلبه بر تنهایی، فرار از خود یا پرکردن یک فقدان باشد. هیچ‌کدام از اینها الزاماً در سطح خودآگاه روشن نیستند.

این همان جایی است که عبارت «جنون سکس» پیچیده می‌شود. شاید مسئله اصلاً کمبود سکس نباشد؛ شاید مسئله، چیزی باشد که فرد تلاش می‌کند با سکس به آن دست پیدا کند اما هیچ تجربه جنسی قادر به تأمین آن نیست. میل چیزی را می‌خواهد که موضوع واقعی‌اش را نمی‌شناسد.

سکس به مثابه زبان ناخودآگاه

در یک خوانش فرویدی، رفتار می‌تواند چیزی را بگوید که زبان قادر به گفتنش نیست. فرد ممکن است نتواند بگوید «من می‌ترسم»، «من تنها هستم»، «من نیازمند تأییدم» یا «من از ترک‌شدن وحشت دارم». اما این تعارض‌ها ممکن است در رابطه، انتخاب شریک، وابستگی یا رفتارهای تکرارشونده ظاهر شوند.

از این منظر، بدن تبدیل به زبان می‌شود. چیزی که به زبان گفته نشده، ممکن است از راه رفتار بیان شود. موزه فروید نیز در شرح دیدگاه او درباره نشانه‌های روانی به این ایده اشاره می‌کند که تعارض‌های سرکوب‌شده می‌توانند در قالب نشانه و رفتار بازگردند.

سینمای فون تریه به دلیل علاقه‌اش به وضعیت‌های افراطی، این زبان را بلندتر می‌کند. او انسان را در موقعیتی قرار می‌دهد که دیگر نمی‌تواند به راحتی پشت زبان اجتماعی پنهان شود. بدن، میل و اضطراب روی پرده ظاهر می‌شوند و تماشاگر ناچار می‌شود بپرسد: این شخصیت واقعاً دنبال چیست؟

«جنون سکس» یا اجبار به تکرار؟

در زبان عامه، فردی که میل جنسی زیادی دارد ممکن است «دیوانه سکس» خوانده شود. اما از منظر روانکاوانه، شدت میل به تنهایی برای توضیح یک مسئله روانی کافی نیست. آنچه اهمیت دارد رابطه فرد با میل خودش است.

اگر میل بخشی طبیعی از زندگی باشد، فرد می‌تواند درباره آن انتخاب کند، مرز داشته باشد و از آن بدون آسیب جدی به خودش یا دیگران لذت ببرد. اما وقتی رفتار جنسی به شکلی تکراری، خارج از کنترل یا در تضاد با ارزش‌ها و اهداف فرد ادامه پیدا می‌کند، مسئله می‌تواند از «میل زیاد» فراتر برود و نیازمند بررسی بالینی باشد.

به همین دلیل، در تحلیل «فون تریه و جنون سکس» باید میان تصویر هنری جنون و مفهوم بالینی آن فاصله گذاشت. سینما می‌تواند جنون را به استعاره‌ای برای میل تبدیل کند؛ روان‌پزشکی و روان‌شناسی اما برای تشخیص اختلال، به الگوی رفتار، کنترل، رنج و پیامدهای واقعی زندگی توجه می‌کنند. این دو زبان را نباید یکی گرفت.

چرا انسان چیزی را که آزارش می‌دهد دوباره انتخاب می‌کند؟

یکی از تاریک‌ترین پرسش‌های فروید همین است. اگر انسان تنها بر اساس اصل لذت حرکت می‌کرد، باید از درد فرار می‌کرد. اما انسان گاهی به سمت همان چیزی برمی‌گردد که او را زخمی کرده است.

«اجبار به تکرار» دقیقا برای توضیح این تناقض اهمیت پیدا می‌کند. پژوهش‌های روانکاوانه بعدی نیز این مفهوم را در ارتباط با تروما، حافظه، رابطه انتقالی و تلاش روان برای مهار تجربه‌های دشوار بررسی کرده‌اند؛ هرچند درباره تبیین دقیق و دامنه این مفهوم میان نظریه‌پردازان اختلاف نظر وجود دارد.

در روابط عاطفی، این تکرار می‌تواند شکل‌های مختلفی داشته باشد. فردی که در گذشته با طردشدن مواجه شده، ممکن است بارها وارد رابطه‌هایی شود که در آنها احتمال طردشدن بالاست. نه لزوماً به این دلیل که آگاهانه رنج را می‌خواهد، بلکه شاید به این دلیل که روان، الگوی آشنا را از الگوی ناشناخته امن‌تر می‌یابد.

فون تریه و بدنِ بی‌پناه

در سینمای فون تریه، بدن اغلب دیگر یک قلمرو امن نیست. بدن می‌تواند محل میل باشد، اما همزمان محل اضطراب، گناه، مجازات و شکنندگی نیز هست. این دوگانگی باعث می‌شود سکس در آثار او اغلب از تصویر ساده لذت فاصله بگیرد.

این مسئله را می‌توان در ادامه سنت روانکاوانه‌ای دید که بدن را جدا از ذهن نمی‌داند. میل در بدن اتفاق می‌افتد، اما معنای آن تنها در بدن خلاصه نمی‌شود. پشت یک حرکت بدنی می‌توان تاریخچه‌ای از خاطرات، ترس‌ها و آرزوها را تصور کرد.

به همین دلیل، بدن در این سینما گاهی شبیه صحنه تئاتری است که شخصیت مجبور است روی آن نقش خودش را بارها بازی کند. تفاوت در اینجاست که خودش نمی‌داند نمایش از کجا شروع شده و چرا پایان نمی‌یابد.

وقتی لذت تبدیل به زندان می‌شود

لذت تا زمانی که انتخاب‌پذیر باشد، یک امکان است. اما اگر لذت تبدیل به تنها راه تحمل اضطراب شود، ممکن است نقش دیگری پیدا کند. فرد به جای آنکه از لذت استفاده کند، به لذت پناه می‌برد.

در این حالت، رفتار جنسی ممکن است برای فرار از احساسات دیگری به کار گرفته شود؛ مانند تنهایی، اضطراب، خشم یا خلأ. اما مشکل اینجاست که رفتار می‌تواند برای مدتی کوتاه احساس را خاموش کند، بدون آنکه مسئله اصلی را حل کند.

در زبان بکتی می‌توان گفت شخصیت دوباره در همان اتاق نشسته است. تنها تفاوت این است که این بار صندلی تغییر کرده است. پنجره همان پنجره است. انتظار همان انتظار است. و چیزی که قرار بود نجات باشد، به بخشی از چرخه تبدیل شده است.

از «اراده» تا «اجبار»

یکی از مهم‌ترین تفاوت‌ها در تحلیل جنون جنسی این است که میان میل، انتخاب و اجبار تمایز بگذاریم. هر میل شدیدی نشانه بیماری نیست و هر رفتار جنسی پرشمار نیز به خودی خود به معنای اختلال نیست.

مسئله زمانی جدی‌تر می‌شود که فرد احساس کند کنترل رفتارش دشوار شده، رفتار پیامدهای قابل توجهی برای زندگی، رابطه، کار یا سلامت او دارد و با وجود پیامدهای منفی، الگو همچنان تکرار می‌شود. در چنین شرایطی، ارزیابی توسط متخصص سلامت روان می‌تواند به روشن‌شدن مسئله کمک کند.

بنابراین «جنون سکس» در یک مقاله روانکاوانه بهتر است استعاره‌ای برای رابطه پیچیده انسان با میل باشد، نه برچسبی برای قضاوت درباره افراد. روانکاوی دقیقا از همین نقطه آغاز می‌کند: به جای پرسیدن «چرا این آدم این‌قدر میل دارد؟»، می‌پرسد «این میل چه چیزی را برای او بیان می‌کند؟»

سکس، فقدان و چیزی که هرگز پر نمی‌شود

میل بدون فقدان قابل تصور نیست. ما چیزی را می‌خواهیم چون چیزی در اختیارمان نیست. به همین دلیل، لحظه رسیدن همیشه یک تناقض با خود دارد: اگر به آنچه می‌خواستیم برسیم، میل برای مدتی آرام می‌شود؛ اما پس از آن دوباره شکل دیگری پیدا می‌کند.

فون تریه این چرخه را به جهان‌های بسیار تیره‌ای می‌برد. شخصیت‌ها اغلب با این تصور حرکت می‌کنند که رسیدن به یک نقطه خاص می‌تواند چیزی را درونشان تمام کند. اما پایان هرگز آن‌قدر ساده نیست.

اینجا می‌توان به بکت برگشت. انتظار، برای رسیدن به چیزی است که قرار است پایان انتظار باشد. اما وقتی آن چیز نمی‌رسد، انتظار خودش تبدیل به وضعیت زندگی می‌شود. در «جنون سکس» نیز ممکن است جست‌وجوی لذت جای خود لذت را بگیرد؛ جست‌وجویی بی‌پایان برای چیزی که دقیقا معلوم نیست چیست.

جنون سکس در سینمای فون تریه؛ مرز میان آزادی و اسارت

یکی از جذاب‌ترین وجوه سینمای فون تریه این است که آزادی و اسارت را گاهی در کنار هم قرار می‌دهد. شخصیت ممکن است تصور کند که با کنارزدن ممنوعیت‌ها آزاد شده است، اما اندکی بعد متوجه می‌شود که میل خودش تبدیل به قانون جدیدی شده است.

این تناقض از نظر روانکاوانه اهمیت زیادی دارد. انسان فقط با ممنوعیت‌های بیرونی محدود نمی‌شود؛ گاهی از درون نیز تحت فرمان نیروهایی قرار دارد که به آسانی آنها را نمی‌شناسد.

در چنین خوانشی، «فون تریه و جنون سکس» داستان آزادی بی‌قیدوشرط نیست. داستان پرسش از آزادی است. آیا اگر بتوانیم هر کاری را انجام دهیم، الزاماً آزادیم؟ یا آزادی زمانی آغاز می‌شود که بتوانیم رابطه خودمان با میل را بشناسیم و انتخاب کنیم؟

فون تریه و جنون سکس؛ وقتی میل دیگر به لذت ختم نمی‌شود

آیا هر میل شدید، بیماری است؟

نه. میل جنسی بخشی از زندگی انسان است و تفاوت افراد در شدت، شکل و دفعات آن به خودی خود به معنای بیماری نیست. آنچه اهمیت دارد میزان کنترل، میزان رنج و اثر رفتار بر زندگی فرد است.

به همین دلیل، استفاده از عباراتی مانند «جنون جنسی» در زبان عمومی می‌تواند گمراه‌کننده باشد. یک مفهوم ادبی یا سینمایی با یک تشخیص بالینی تفاوت دارد. برای فهم وضعیت واقعی یک فرد، باید به زمینه زندگی، الگوی رفتاری و پیامدهای آن توجه کرد.

در نتیجه، اگر کسی درباره «جنون سکس» جست‌وجو می‌کند، بهتر است تنها دنبال یک برچسب نگردد. پرسش‌های دقیق‌تر اینها هستند: آیا رفتار از کنترل خارج شده است؟ آیا فرد از آن رنج می‌برد؟ آیا زندگی روزمره آسیب دیده است؟ آیا رفتار تبدیل به راه اصلی فرار از اضطراب یا تنهایی شده است؟

پایان؛ بکت در اتاق، فروید پشت در

شاید بتوان تمام این مقاله را در تصویری ساده خلاصه کرد: انسانی در اتاقی نشسته است. می‌داند باید بیرون برود. در را می‌بیند. به سمت در می‌رود. برمی‌گردد. دوباره می‌رود. دوباره برمی‌گردد.

این تصویر، هم بکت است و هم فروید. بکت تکرار را به وضعیت هستی تبدیل می‌کند و فروید تلاش می‌کند بفهمد چرا چیزی که آگاهانه نمی‌خواهیم، ممکن است بارها در زندگی‌مان بازگردد. مفهوم اجبار به تکرار در نظریه فرویدی دقیقا از همین معما سرچشمه می‌گیرد.

فون تریه این پرسش را به بدن می‌دهد. بدن می‌خواهد، بدن می‌ترسد، بدن می‌گریزد و دوباره برمی‌گردد. در این جهان، سکس همیشه پایان میل نیست؛ گاهی شکل دیگری از پرسیدن است. پرسشی که پاسخ آن نه در بدن دیگری، بلکه در تاریخچه پنهان خودِ میل قرار دارد.

و شاید «جنون سکس» دقیقا از همین‌جا آغاز می‌شود: نه از اینکه انسان میل دارد، بلکه از لحظه‌ای که دیگر نمی‌داند میل از کجا آمده، چه می‌خواهد و چرا هر بار پس از پایان، دوباره آغاز می‌شود.

جمع‌بندی

«فون تریه و جنون سکس» را می‌توان از سطح یک بحث درباره سکس فراتر برد و به مسئله‌ای درباره میل تبدیل کرد. میل در این خوانش نیرویی ساده نیست که با رسیدن به موضوع خود خاموش شود؛ ممکن است بازگردد، تکرار شود و حتی چیزی را که در ابتدا به‌عنوان لذت می‌شناختیم به اضطراب تبدیل کند. فروید برای این بازگشت واژه‌هایی مانند لیبیدو، سرکوب و اجبار به تکرار را به کار گرفت. بکت آن را در جهان انتظار و تکرار به تصویر کشید و فون تریه آن را به قلمرو بدن، رابطه، گناه و میل برد. نتیجه، تصویری تاریک اما انسانی از موجودی است که همیشه نمی‌داند چه می‌خواهد؛ فقط می‌داند که دوباره می‌خواهد. و شاید این همان پرسش اصلی باشد: اگر میل همیشه چیزی بیشتر از خودش را می‌خواهد، انسان دقیقا در جستجوی چیست؟

منبع مورد استفاده: Politics, Theory, and Film: Critical Encounters with Lars von Trier 

در جهان سینمای لارس فون تریه، بدن به ندرت فقط بدن است. بدن محل وقوع حادثه‌ای است که پیش از آن در ذهن آغاز شده؛ جایی که میل، شرم، گناه، ترس و تنهایی یکدیگر را می‌بلعند. سکس در چنین جهانی نه یک پاسخ ساده به میل، بلکه گاهی صورت بیرونی یک پرسش بی‌پاسخ است: انسان دقیقا چه چیزی را می‌خواهد؟ آیا آنچه می‌خواهد همان چیزی است که می‌پندارد می‌خواهد؟ یا پشت میل آشکار، میلی دیگر پنهان شده است؟

اینجاست که عنوان «فون تریه و جنون سکس» معنای دیگری پیدا می‌کند. جنون در اینجا صرفاً به معنای شدت میل جنسی نیست. جنون می‌تواند همان لحظه‌ای باشد که میل دیگر به فرمان عقل گوش نمی‌دهد؛ زمانی که انسان چیزی را تکرار می‌کند، با اینکه می‌داند تکرار آن او را به همان نقطه قبلی بازمی‌گرداند. اینجا سینمای فون تریه به روانکاوی فرویدی نزدیک می‌شود؛ به جهانی که در آن انسان همیشه مالک کامل امیال خودش نیست. فروید نیز sexuality را بسیار گسترده‌تر از رفتار جنسی تعریف می‌کرد و آن را با انرژی لیبیدویی، بدن، لذت و تجربه‌های نخستین زندگی پیوند می‌داد.

اما اگر فروید از اتاق تاریک ناخودآگاه حرف می‌زند، فون تریه دوربینش را وارد همان اتاق می‌کند. او پرده را کنار نمی‌زند تا چیزی را توضیح دهد؛ بیشتر کاری می‌کند که تماشاگر در برابر چیزی قرار بگیرد که توضیح‌دادنش دشوار است. از این منظر، «جنون سکس در سینمای فون تریه» بیش از آنکه درباره سکس باشد، درباره شکست انسان در مهار میل است؛ درباره فاصله میان آنچه می‌خواهیم و آنچه خیال می‌کنیم باید بخواهیم.

فون تریه؛ سینمای میل، گناه و سقوط

لارس فون تریه علاقه‌ای عجیب به شخصیت‌هایی دارد که در موقعیتی عادی متوقف نمی‌شوند. شخصیت‌های او اغلب به نقطه‌ای می‌رسند که در آن تصمیم‌هایشان دیگر فقط تصمیم نیست؛ تبدیل به نیرویی می‌شود که آنها را با خود می‌برد. میل در این سینما شبیه رودخانه‌ای نیست که بتوان مسیرش را تغییر داد؛ بیشتر شبیه سیلابی است که مرزهای قبلی را از میان می‌برد.

به همین دلیل، وقتی درباره «فون تریه و جنون سکس» حرف می‌زنیم، نباید تنها به صحنه‌های جنسی یا حضور بدن در فیلم‌های او توجه کنیم. مسئله اصلی ساختار میل است. شخصیت فون تریه گاهی نمی‌تواند از چیزی که او را آزار می‌دهد فاصله بگیرد، زیرا همان چیزی که رنج می‌آفریند، همزمان بخشی از میل او نیز هست. این دوگانگی یکی از نقاط مهم خوانش روانکاوانه آثار اوست.

در نگاه فرویدی، میل چیزی شفاف و یک‌لایه نیست. بخش‌هایی از آن می‌توانند سرکوب شوند و در شکل‌های دیگری بازگردند. موزه فروید لندن نیز در توضیح دیدگاه فرویدی درباره sexuality بر همین نکته تأکید می‌کند که برای فروید، امیال جنسی فقط به رفتار جنسی بزرگسالان محدود نبودند و تجربه‌های بدنی و عاطفی نخستین نیز در شکل‌گیری آنها نقش داشتند.

فون تریه و جنون سکس؛ وقتی میل دیگر به لذت ختم نمی‌شود

فروید؛ میل چرا همیشه به لذت ختم نمی‌شود؟

اگر ساده‌ترین تصویر از میل این باشد که انسان چیزی را می‌خواهد تا به لذت برسد، بخش بزرگی از رفتار انسان بی‌معنا باقی می‌ماند. چرا کسی بارها وارد رابطه‌ای می‌شود که می‌داند پایانش دردناک است؟ چرا برخی آدم‌ها الگوهای مشابهی را در روابط مختلف تکرار می‌کنند؟ چرا چیزی که قرار بوده رهایی باشد، گاهی خودش تبدیل به زندان می‌شود؟

فروید در مفهوم «اجبار به تکرار» با همین معما مواجه شد. او متوجه شد انسان گاهی تجربه‌هایی را بازسازی می‌کند که ظاهراً برخلاف اصل لذت‌اند. این مفهوم ابتدا در نوشته‌های سال ۱۹۱۴ مطرح شد و در «ورای اصل لذت» در سال ۱۹۲۰ جایگاه نظری مهم‌تری پیدا کرد.

در چنین نگاهی، «جنون سکس» را می‌توان نه صرفا میل بیش از اندازه، بلکه شکلی از گرفتارشدن در تکرار فهمید. فرد ممکن است تصور کند به دنبال شخصی تازه، تجربه‌ای تازه یا لذتی تازه است، اما ناخودآگاه همان داستان قدیمی را با چهره‌ای تازه بازنویسی می‌کند. آدم‌ها تغییر می‌کنند، مکان‌ها تغییر می‌کنند، بدن‌ها تغییر می‌کنند؛ اما سناریو گاهی همان سناریوی قبلی باقی می‌ماند.

بکت؛ در انتظار چیزی که هرگز نمی‌رسد

اگر فروید می‌پرسد چرا انسان تکرار می‌کند، بکت می‌تواند تصویر ادبی این پرسش باشد. در جهان بکت، انتظار اغلب جای حرکت را می‌گیرد. شخصیت می‌ماند، صبر می‌کند، دوباره صبر می‌کند و در نهایت همان چیزی را تجربه می‌کند که پیش از آن تجربه کرده بود: انتظار.

این منطق را می‌توان به «جنون سکس» نیز منتقل کرد. میل وعده می‌دهد که بعد از رسیدن، چیزی تمام خواهد شد. اما میل تمام نمی‌شود. رسیدن، پایان نیست؛ آغاز انتظار بعدی است. بدن به آرامش می‌رسد، اما ذهن دوباره سؤال دیگری می‌سازد. شخص دیگری، تجربه دیگری، تحریک دیگری، تأیید دیگری.

اینجاست که فون تریه، فروید و بکت در یک نقطه خیالی به هم نزدیک می‌شوند. فروید به ناخودآگاه نگاه می‌کند، بکت به تکرار و انتظار، و فون تریه به بدن انسانی که زیر فشار همین دو نیرو قرار گرفته است. انسان می‌دود تا به جایی برسد؛ سپس می‌فهمد که جایی که رسیده همان جایی است که از آن فرار کرده بود.

چرا لارس فون تریه را می‌توان بزرگ‌ترین فیلمساز تاریخ دانست؟

لیبیدو؛ نیرویی بیشتر از میل جنسی

لیبیدو در زبان روزمره گاهی فقط مترادف میل جنسی گرفته می‌شود، اما در دستگاه نظری فروید مفهوم گسترده‌تری دارد. انرژی لیبیدویی به حوزه میل، پیوند، لذت و سرمایه‌گذاری روانی مربوط می‌شود. بنابراین وقتی از میل جنسی در سینمای فون تریه صحبت می‌کنیم، بهتر است آن را به عنوان بخشی از اقتصاد کلی روان ببینیم.

ممکن است فرد به ظاهر در جست‌وجوی رابطه جنسی باشد، اما در سطحی عمیق‌تر به دنبال دیده‌شدن، دوست داشته‌شدن، غلبه بر تنهایی، فرار از خود یا پرکردن یک فقدان باشد. هیچ‌کدام از اینها الزاماً در سطح خودآگاه روشن نیستند.

این همان جایی است که عبارت «جنون سکس» پیچیده می‌شود. شاید مسئله اصلاً کمبود سکس نباشد؛ شاید مسئله، چیزی باشد که فرد تلاش می‌کند با سکس به آن دست پیدا کند اما هیچ تجربه جنسی قادر به تأمین آن نیست. میل چیزی را می‌خواهد که موضوع واقعی‌اش را نمی‌شناسد.

سکس به مثابه زبان ناخودآگاه

در یک خوانش فرویدی، رفتار می‌تواند چیزی را بگوید که زبان قادر به گفتنش نیست. فرد ممکن است نتواند بگوید «من می‌ترسم»، «من تنها هستم»، «من نیازمند تأییدم» یا «من از ترک‌شدن وحشت دارم». اما این تعارض‌ها ممکن است در رابطه، انتخاب شریک، وابستگی یا رفتارهای تکرارشونده ظاهر شوند.

از این منظر، بدن تبدیل به زبان می‌شود. چیزی که به زبان گفته نشده، ممکن است از راه رفتار بیان شود. موزه فروید نیز در شرح دیدگاه او درباره نشانه‌های روانی به این ایده اشاره می‌کند که تعارض‌های سرکوب‌شده می‌توانند در قالب نشانه و رفتار بازگردند.

سینمای فون تریه به دلیل علاقه‌اش به وضعیت‌های افراطی، این زبان را بلندتر می‌کند. او انسان را در موقعیتی قرار می‌دهد که دیگر نمی‌تواند به راحتی پشت زبان اجتماعی پنهان شود. بدن، میل و اضطراب روی پرده ظاهر می‌شوند و تماشاگر ناچار می‌شود بپرسد: این شخصیت واقعاً دنبال چیست؟

«جنون سکس» یا اجبار به تکرار؟

در زبان عامه، فردی که میل جنسی زیادی دارد ممکن است «دیوانه سکس» خوانده شود. اما از منظر روانکاوانه، شدت میل به تنهایی برای توضیح یک مسئله روانی کافی نیست. آنچه اهمیت دارد رابطه فرد با میل خودش است.

اگر میل بخشی طبیعی از زندگی باشد، فرد می‌تواند درباره آن انتخاب کند، مرز داشته باشد و از آن بدون آسیب جدی به خودش یا دیگران لذت ببرد. اما وقتی رفتار جنسی به شکلی تکراری، خارج از کنترل یا در تضاد با ارزش‌ها و اهداف فرد ادامه پیدا می‌کند، مسئله می‌تواند از «میل زیاد» فراتر برود و نیازمند بررسی بالینی باشد.

به همین دلیل، در تحلیل «فون تریه و جنون سکس» باید میان تصویر هنری جنون و مفهوم بالینی آن فاصله گذاشت. سینما می‌تواند جنون را به استعاره‌ای برای میل تبدیل کند؛ روان‌پزشکی و روان‌شناسی اما برای تشخیص اختلال، به الگوی رفتار، کنترل، رنج و پیامدهای واقعی زندگی توجه می‌کنند. این دو زبان را نباید یکی گرفت.

چرا انسان چیزی را که آزارش می‌دهد دوباره انتخاب می‌کند؟

یکی از تاریک‌ترین پرسش‌های فروید همین است. اگر انسان تنها بر اساس اصل لذت حرکت می‌کرد، باید از درد فرار می‌کرد. اما انسان گاهی به سمت همان چیزی برمی‌گردد که او را زخمی کرده است.

«اجبار به تکرار» دقیقا برای توضیح این تناقض اهمیت پیدا می‌کند. پژوهش‌های روانکاوانه بعدی نیز این مفهوم را در ارتباط با تروما، حافظه، رابطه انتقالی و تلاش روان برای مهار تجربه‌های دشوار بررسی کرده‌اند؛ هرچند درباره تبیین دقیق و دامنه این مفهوم میان نظریه‌پردازان اختلاف نظر وجود دارد.

در روابط عاطفی، این تکرار می‌تواند شکل‌های مختلفی داشته باشد. فردی که در گذشته با طردشدن مواجه شده، ممکن است بارها وارد رابطه‌هایی شود که در آنها احتمال طردشدن بالاست. نه لزوماً به این دلیل که آگاهانه رنج را می‌خواهد، بلکه شاید به این دلیل که روان، الگوی آشنا را از الگوی ناشناخته امن‌تر می‌یابد.

فون تریه و بدنِ بی‌پناه

در سینمای فون تریه، بدن اغلب دیگر یک قلمرو امن نیست. بدن می‌تواند محل میل باشد، اما همزمان محل اضطراب، گناه، مجازات و شکنندگی نیز هست. این دوگانگی باعث می‌شود سکس در آثار او اغلب از تصویر ساده لذت فاصله بگیرد.

این مسئله را می‌توان در ادامه سنت روانکاوانه‌ای دید که بدن را جدا از ذهن نمی‌داند. میل در بدن اتفاق می‌افتد، اما معنای آن تنها در بدن خلاصه نمی‌شود. پشت یک حرکت بدنی می‌توان تاریخچه‌ای از خاطرات، ترس‌ها و آرزوها را تصور کرد.

به همین دلیل، بدن در این سینما گاهی شبیه صحنه تئاتری است که شخصیت مجبور است روی آن نقش خودش را بارها بازی کند. تفاوت در اینجاست که خودش نمی‌داند نمایش از کجا شروع شده و چرا پایان نمی‌یابد.

وقتی لذت تبدیل به زندان می‌شود

لذت تا زمانی که انتخاب‌پذیر باشد، یک امکان است. اما اگر لذت تبدیل به تنها راه تحمل اضطراب شود، ممکن است نقش دیگری پیدا کند. فرد به جای آنکه از لذت استفاده کند، به لذت پناه می‌برد.

در این حالت، رفتار جنسی ممکن است برای فرار از احساسات دیگری به کار گرفته شود؛ مانند تنهایی، اضطراب، خشم یا خلأ. اما مشکل اینجاست که رفتار می‌تواند برای مدتی کوتاه احساس را خاموش کند، بدون آنکه مسئله اصلی را حل کند.

در زبان بکتی می‌توان گفت شخصیت دوباره در همان اتاق نشسته است. تنها تفاوت این است که این بار صندلی تغییر کرده است. پنجره همان پنجره است. انتظار همان انتظار است. و چیزی که قرار بود نجات باشد، به بخشی از چرخه تبدیل شده است.

از «اراده» تا «اجبار»

یکی از مهم‌ترین تفاوت‌ها در تحلیل جنون جنسی این است که میان میل، انتخاب و اجبار تمایز بگذاریم. هر میل شدیدی نشانه بیماری نیست و هر رفتار جنسی پرشمار نیز به خودی خود به معنای اختلال نیست.

مسئله زمانی جدی‌تر می‌شود که فرد احساس کند کنترل رفتارش دشوار شده، رفتار پیامدهای قابل توجهی برای زندگی، رابطه، کار یا سلامت او دارد و با وجود پیامدهای منفی، الگو همچنان تکرار می‌شود. در چنین شرایطی، ارزیابی توسط متخصص سلامت روان می‌تواند به روشن‌شدن مسئله کمک کند.

بنابراین «جنون سکس» در یک مقاله روانکاوانه بهتر است استعاره‌ای برای رابطه پیچیده انسان با میل باشد، نه برچسبی برای قضاوت درباره افراد. روانکاوی دقیقا از همین نقطه آغاز می‌کند: به جای پرسیدن «چرا این آدم این‌قدر میل دارد؟»، می‌پرسد «این میل چه چیزی را برای او بیان می‌کند؟»

سکس، فقدان و چیزی که هرگز پر نمی‌شود

میل بدون فقدان قابل تصور نیست. ما چیزی را می‌خواهیم چون چیزی در اختیارمان نیست. به همین دلیل، لحظه رسیدن همیشه یک تناقض با خود دارد: اگر به آنچه می‌خواستیم برسیم، میل برای مدتی آرام می‌شود؛ اما پس از آن دوباره شکل دیگری پیدا می‌کند.

فون تریه این چرخه را به جهان‌های بسیار تیره‌ای می‌برد. شخصیت‌ها اغلب با این تصور حرکت می‌کنند که رسیدن به یک نقطه خاص می‌تواند چیزی را درونشان تمام کند. اما پایان هرگز آن‌قدر ساده نیست.

اینجا می‌توان به بکت برگشت. انتظار، برای رسیدن به چیزی است که قرار است پایان انتظار باشد. اما وقتی آن چیز نمی‌رسد، انتظار خودش تبدیل به وضعیت زندگی می‌شود. در «جنون سکس» نیز ممکن است جست‌وجوی لذت جای خود لذت را بگیرد؛ جست‌وجویی بی‌پایان برای چیزی که دقیقا معلوم نیست چیست.

جنون سکس در سینمای فون تریه؛ مرز میان آزادی و اسارت

یکی از جذاب‌ترین وجوه سینمای فون تریه این است که آزادی و اسارت را گاهی در کنار هم قرار می‌دهد. شخصیت ممکن است تصور کند که با کنارزدن ممنوعیت‌ها آزاد شده است، اما اندکی بعد متوجه می‌شود که میل خودش تبدیل به قانون جدیدی شده است.

این تناقض از نظر روانکاوانه اهمیت زیادی دارد. انسان فقط با ممنوعیت‌های بیرونی محدود نمی‌شود؛ گاهی از درون نیز تحت فرمان نیروهایی قرار دارد که به آسانی آنها را نمی‌شناسد.

در چنین خوانشی، «فون تریه و جنون سکس» داستان آزادی بی‌قیدوشرط نیست. داستان پرسش از آزادی است. آیا اگر بتوانیم هر کاری را انجام دهیم، الزاماً آزادیم؟ یا آزادی زمانی آغاز می‌شود که بتوانیم رابطه خودمان با میل را بشناسیم و انتخاب کنیم؟

فون تریه و جنون سکس؛ وقتی میل دیگر به لذت ختم نمی‌شود

آیا هر میل شدید، بیماری است؟

نه. میل جنسی بخشی از زندگی انسان است و تفاوت افراد در شدت، شکل و دفعات آن به خودی خود به معنای بیماری نیست. آنچه اهمیت دارد میزان کنترل، میزان رنج و اثر رفتار بر زندگی فرد است.

به همین دلیل، استفاده از عباراتی مانند «جنون جنسی» در زبان عمومی می‌تواند گمراه‌کننده باشد. یک مفهوم ادبی یا سینمایی با یک تشخیص بالینی تفاوت دارد. برای فهم وضعیت واقعی یک فرد، باید به زمینه زندگی، الگوی رفتاری و پیامدهای آن توجه کرد.

در نتیجه، اگر کسی درباره «جنون سکس» جست‌وجو می‌کند، بهتر است تنها دنبال یک برچسب نگردد. پرسش‌های دقیق‌تر اینها هستند: آیا رفتار از کنترل خارج شده است؟ آیا فرد از آن رنج می‌برد؟ آیا زندگی روزمره آسیب دیده است؟ آیا رفتار تبدیل به راه اصلی فرار از اضطراب یا تنهایی شده است؟

پایان؛ بکت در اتاق، فروید پشت در

شاید بتوان تمام این مقاله را در تصویری ساده خلاصه کرد: انسانی در اتاقی نشسته است. می‌داند باید بیرون برود. در را می‌بیند. به سمت در می‌رود. برمی‌گردد. دوباره می‌رود. دوباره برمی‌گردد.

این تصویر، هم بکت است و هم فروید. بکت تکرار را به وضعیت هستی تبدیل می‌کند و فروید تلاش می‌کند بفهمد چرا چیزی که آگاهانه نمی‌خواهیم، ممکن است بارها در زندگی‌مان بازگردد. مفهوم اجبار به تکرار در نظریه فرویدی دقیقا از همین معما سرچشمه می‌گیرد.

فون تریه این پرسش را به بدن می‌دهد. بدن می‌خواهد، بدن می‌ترسد، بدن می‌گریزد و دوباره برمی‌گردد. در این جهان، سکس همیشه پایان میل نیست؛ گاهی شکل دیگری از پرسیدن است. پرسشی که پاسخ آن نه در بدن دیگری، بلکه در تاریخچه پنهان خودِ میل قرار دارد.

و شاید «جنون سکس» دقیقا از همین‌جا آغاز می‌شود: نه از اینکه انسان میل دارد، بلکه از لحظه‌ای که دیگر نمی‌داند میل از کجا آمده، چه می‌خواهد و چرا هر بار پس از پایان، دوباره آغاز می‌شود.

جمع‌بندی

«فون تریه و جنون سکس» را می‌توان از سطح یک بحث درباره سکس فراتر برد و به مسئله‌ای درباره میل تبدیل کرد. میل در این خوانش نیرویی ساده نیست که با رسیدن به موضوع خود خاموش شود؛ ممکن است بازگردد، تکرار شود و حتی چیزی را که در ابتدا به‌عنوان لذت می‌شناختیم به اضطراب تبدیل کند. فروید برای این بازگشت واژه‌هایی مانند لیبیدو، سرکوب و اجبار به تکرار را به کار گرفت. بکت آن را در جهان انتظار و تکرار به تصویر کشید و فون تریه آن را به قلمرو بدن، رابطه، گناه و میل برد. نتیجه، تصویری تاریک اما انسانی از موجودی است که همیشه نمی‌داند چه می‌خواهد؛ فقط می‌داند که دوباره می‌خواهد. و شاید این همان پرسش اصلی باشد: اگر میل همیشه چیزی بیشتر از خودش را می‌خواهد، انسان دقیقا در جستجوی چیست؟

منبع مورد استفاده: Politics, Theory, and Film: Critical Encounters with Lars von Trier 

Leave a comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *